حیات خلوت

What are the wonders of my world

صد و سه

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۲۰ ب.ظ


 فک کن یکی از استادات انقد استاد نباشه هیشکی نچرخه دهنش بهش بگه استاد یا دکتر ! حتی اگه پنسیلوانیا درس خونده باشه ! مثلا میگفتی دکتر فلانی میگفتن دکتر فلانی کیه ؟ میگفتی بابا سید جلال دیگه ! میگفتن آها .آخرین باری که رفتم دانشگاه برای امضاهای فارغ التحصیلی، از اون آفیس اعیونیش به علت بازنشستگی تبعید شده بود به یکی از اتاقای امور دانشجویی ، با همون تیپ منحصر به فرد هپلی و دمپاییای لاستیکیش ! کلا یه مدلی دانشگاه رو میگرفت انگار که خونه ش بود . لبه ی هر جوب و بلواری مینشست و شلوارش تا ناکجا میرفت بالا و کلا مدل هیپی های آمریکایی بود با این تفاوت که نمازشم میخوند . کلهم اجمعین چه ترمو داشتی باهاش ، چه استاتیک ، چه مقاومت مصالح ، یه چیز ازش یاد میگرفتی اونم فری بادی دایاگرام بود . یعنی انقدی که دیگه تو آدما رو هم فری بادی دیاگرامشونو میدیدی. یادش بخیر یه بارم با شماره ناشناس اس ام اس دادم بهش که : سلام جناب حاج سید جلال ، حال شما خوب هست ان شاالله ؟!  نامرد جواب نداد .


  • ۴ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۰
  • جیرجیرک .

صد و دو

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۴۴ ب.ظ


"ببینید ! من دو بار تا حالا رفوزه شدم .یه بار پنجم دبستان ، یه بارم سوم راهنمایی. جفتشونم امتحانات نهایی بود. من از جفتشونم ترسیدم. توجه کنین ترسیدم . فقط و فقط به خاطر اینکه ترسیدم از امتحانات نهایی رفوزه شدم . ببینین امتحانات نهایی ادمو میبرن یه مدرسه دیگه ، یه دانش آموزای عجیب غزیب ، یه ساختمون دیگه. آدم میترسه دیگه .منم ترسیدم. ترس آدمو رفوزه میکنه .ببینین شیرین خانوم به نظر من راه نترسیدن اینه که آدم از اون چیزی که ازش میترسه بهش فکر نکنه . ترس ترس میاره .ترس برادر مرگه . ترس آدمو آب میکنه .اینو از یه آدمی که چوب ترسو خورده و دو بار رفوزه شده قبول کنین ."


  • ۶ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۴
  • جیرجیرک .

صد و یک

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۲۵ ب.ظ


سوالم اینه که مجبورن کتاب رمان رو هارد کاور کنن که انقد قیمتش بره بالا ؟ کتاب دانشگاهی که نیست که بخوای تو برف و بارون و آفتاب بزنی زیر بغلت ببری سر کلاس ، رمانه ! فوقش تو تخت بگیری جلو صورتت بخونی ، پاتو دراز کنی به دیوار یا از دسته ی مبل آویزون کنی که همه ی این پوزیشنا اتفاقا وزن هر چه سبکتر و خوشدستی هر چه بیشتر کتاب رو میطلبه .به عنوان مثال همین جناب "جز از کل " معروف . یادم هست بچه هم که بودم این کتابای قصه های دیو و پری رو هاردکاور میکردن یه عالمه هم رنگ میپاشیدن رو جلد و یه قیمت زیادم میزدن تنگش ، دل گنجیشکیمونو آب میکردن خیر ندیده ها ! به درختا رحم نمیکنین به جیب مردم و آبروی مملکت فکر کنین که با این کارای شما هر سی و هشت سال یه بار کتاب میخونن .


  • ۵ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۲۵
  • جیرجیرک .

صد

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۰۵ ب.ظ


امیر : مامان بزرگ نکنه رام نده

مامان بزرگه :آخه چرا رات نده ؟ آخه برای چی ؟

امیر : بابا یهو میگه تو با عمه محترم و عمو بیژنت آشتی ای ولی من با اونا قهرم پس حالا با تو ام قهرم . میگه دیگه ! ولی مامان بزرگ شما فرق میکنین. شما مادرین در مرکز همه ی افرادین ولی من چی ؟ من یه نخودیم . میرم تو یهو نمیدونم محلم نمیذاره دچار ننگ شخصیتی میشما ...

مامان بزرگ : نترس ...

امیر: خدایا ! خودمو، غرورمو، شخصیتمو به تو میسپارم !


  • ۳ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۵
  • جیرجیرک .

نود و نه

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۳۱ ب.ظ


دیشب داشتم خواب میدیدم سخت ترین درس دوران کارشناسیم رو از خونخوارترین استادم شدم چارده ! چارده معروفی که ماکزیمم کَرَم استاد مربوطه بود . القصه ! چارده شده بودم و داشتم از خوشحالی به عرش میپیوستم که سیستم رو باز میکنم میبینم زده به دلیل عدم رعایت پیشنیاز هم نیاز و این مزخرفات درس حذف شده . و در یک لحظه رویای شیرین من به کابوسی بسیار دلهره دار تبدیل شده بود که به دلیل تجربیات و دیده و شنیده هام در دوران دانشگاه بسیار واقعی جلوه کرد . به طوری که صبح که از خواب بیدار شدم در چند نقطه ی صورتم جوش زده بودم . رفتم حموم دوش گرفتم و حوله به تن گوشی رو چک کردم که دیدم یکی از سال پایینی هایی که هنوز فارغ نشده اس ام اس داده که : "اگه یه نفر یه درس رو که پیش نیازشم گرفته دو ترم پشت سر هم بیفته ، هیچ راهی نیست که اون یکی درس حذف نشه ؟" .... و این کابوس ها همچنان ادامه دارد ...



  • ۲ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۱
  • جیرجیرک .

نود و هشت

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۲۵ ق.ظ
هر از چندى دلم میخواد تو کانتکتا خونه تکونى راه بندازم . دلم میخواد شماره ى عده اى رو پاک کنم باشد که از صفحه ى زندگانیم حذف بشن . ولى حیف ، حیف که باید نگهشون دارم یه وقت زنگ زدن حواسم باشه جواب ندم .
  • ۰ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۲۵
  • جیرجیرک .

نود و هفت

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۴۵ ق.ظ
رامبد از پروانه ى معصومى پرسید از شور زندگیتون بفرمایید.گفت کلکسیون افرا دارم.هفت نوع افرا!یه نوع افرا دارم خیلى خوشگل و زیباست.اسمش هست "خانومى". "خانومى" نباید زیاد آفتاب بخوره، رامبد پرسید واسش سایه بون زدین؟ گفت نه یه کار دیگه کردم ، اومدم کنارش یه افرا کاشتم اون یه نوع پر شاخ و برگه و سایه درست میکنه. اسمشم هست "پسرى"."پسرى" سایه سر خانومیه. بعد نهایت شور زندگى من اینه که هر وقت از در حیاط میخوام برم بیرون یه برگ از درخت لیمو بکنم تو مسیر بو کنم و به این فک کنم که : شتربانان! شتربانان خسته ، شتربانان دستان پینه بسته ، مرا بر پشت اشترها ببندید، که پشتم از غم دنیا شکسته .
  • ۲ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۵
  • جیرجیرک .

نود و شش

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ب.ظ


دوست داشتم قوی تر از این حرفا باشم . دوست داشتم وقتی توی ترافیک فحش میخورم بغض نکنم و اشکی نشم . دوست داشتم انقد وابسته نباشم . دوست داشتم کمتر احساسات به خرج بدم وقتی کسی بهم هدیه میده . دوست داشتم کمتر انقد لمسی و بغلی و شونه ای باشم . دوست داشتم کمتر دل ضعفه بگیرم برای یک سری چیزهای نگفتنی ، دوست داشتم با بوی بعضی ادکلن ها دلم تاپ تاپ نکنه . دوست داشتم شعر خوندن یک مرد توی دلم انار پاره نکنه . دوست داشتم شبا وقتی چراغ رو خاموش میکنم و سرمو میذارم روی بالش کمتر حس سرخوردگی و فرو رفتگی در خود داشته باشم . دوست داشتم همونجوری که سخت جلوی خودم رو میگیرم که همه ی این ها رو نشون ندم درونم هم خبری نبود و سخت و سفت تر میبودم . هورمون های کریزی دخترانه گاهی میشن همه ی کائنات و منو میکشن .







  • ۶ نظر
  • ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۱
  • جیرجیرک .

نود و پنج

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۵۸ ب.ظ


پیر مغان سزای عمل زود می دهد

تا توبه کرده ام ، به خمارم عذاب کرد


خدای من ...


  • ۲ نظر
  • ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۸
  • جیرجیرک .

نود و چهار

شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ


بعد از گذروندن چندین روز استرسی همراه با افسردگی و حداقل صحبت کردن ، به اصرار خانواده رفتیم پارکی که نزدیک یکی از رودخونه های شهر ساخته شده و شبهای تابستون معمولا شلوغه . اولش مخالف بودم چون همیشه از جاهای تفریحی شلوغ بیزارم و تقریبا دلم میخواد جایی برم که کسی نباشه و آزاد باشم . معمولا توی شهری مثل شهر ما که مردم خودشونن و چشماشون آدم راحت نیست . از شانس امشب خلوت بود . شاید چون کمی شرجی بود . بابام با یه ذوقی بهم گفت عه بابا دوچرخه هم هست . بریم سوار شی ؟ خوشحال شدم . از بچگی عاشق دوچرخه سواری بودم . سوار شدم و با خیال راحت شده ! توی سر بالایی سر پایینیای کنار رودخونه میرفتم و میومدم و باد خنک بهم میخورد و همه چی رو فراموش کرده بودم . فقط یاد خاطرات کودکی بود که برام زنده شده بود . وقتایی که تا دیر وقت با بهاره و سعید و عارف و حسین و ندا و نیلوفر تا نصف شب دوچرخه بازی میکردیم توی کوچه . توی خودم بودم و شاید میخندیدم از یادآوری بانمک بازیا و شایدم لبخندی به لب داشتم . خسته که شدم . سیر از دوچرخه سواری و تلاش برای تک چرخ زدن و مثل دوچرخه سوارای کوهستان از موانع رد شدن داشتم پیاده دوچرخه رو میبردم که تحویل بدم که یه خانوم مهربون و خوشرو جلوم رو گرفت و گفت دخترم میدونی دوچرخه سواری برای خانوما حرامه ؟ در حالی که عرق پیشونی و صورتمو با آستینم میگرفتم چند ثانیه مکث کردم تا از حال و هوام بیرون بیام و احتمالا با لبخند گفتم نه نمیدونستم . گفت که مرکب برای زن فتنه ست و من که دختر خوبیم نکنه یه وقت امام زمان از دستم ناراحت شه . حرف خاصی نزدم ، شاید چیزای محترمانه شایدم والا چه عرض کنم و چشم و همچین عباراتی . خانومه برام دعای خیر کرد و رفت . حرف خاصی نداشتم ، الانم ندارم .فقط ناراحتم که دوچرخه سواری فتنه ست و دلم تنگه اون حس خوشیه که وقتی میرفتم دوچرخه رو تحویل بدم داشتم . همین .


  • ۳ نظر
  • ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۷
  • جیرجیرک .