حیات خلوت

What are the wonders of my world

صد و بیست

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۱ ب.ظ


واقعا دلم نیومد لذت خوندن این سفرنامه ی بی شیله پیله ی خوشمزه رو با کسی شر نکنم .


منصور ضابطیان در مقدمه می گوید : سفر جدا از جنبه های تفریحی و سرگرم کننده اش(که متاسفانه همیشه چنین نگاهی به آن شده است) دارای یک سویه ی مهم فرهنگی ست.آشنایی با سرزمین های دیگر،آدم را از چارچوب دُگم فکری اش خارج می کند*.او را به این نتیجه می رساند که همه ی دنیا همین چاردیواری محصور اطرافش نیست و تازه می فهمد که در گستره ی این جهان چقدر ناچیز است و دنیا چقدر شوخی تر از آن چیزی ست که خیال می کرده.

همه ی آدم ها،صرف نظر از سن و جنسیت و ملیت و حرفه،یک دنیای درونی دارند که”من”شان هسته ی اصلی این دنیاست.”من”آنها در طول مسیر زندگی بزرگ و بزرگ تر می شود تا جایی که تمام آن دنیای درونی را می گیرد.در چنین شرایطی است که آدم حضور هیچ دیدگاه و تفکر دیگری را برنمی تابد و تمام دنیایش مماس بر موجودیت خودش می شود،و درست در چنین موقعیتی است که آدم ها به بدگویی از هم می پردازند،انتقاد ناپذیر می شوند،غیبت می کنند،تهمت می زنند،دنیای شان سطحی می شود و …

این اتفاق قابل پیشگیری است.بدیهی است که نمی شود از رشد آن”من”جلوگیری  کرد.پس تنها راه باقی مانده این است که آن دنیای درونی چنان رشد کند که نسبت اختلاف حجم”دنیای درونی”و “منِ”آدم ها همواره ثابت بماند.

مهم ترین راه های گسترش حجم این “دنیای درونی” و حفظ نسبت اختلاف آن با”من”سفر است.فرقی نمی کند سفر به کجا،به هر جایی که بشود؛نزدیک یا دور.


و قسمت هایی از متن اصلی کتاب


+ نمی‌خواهم از عظمت این کاخ بنویسم، از سالن‌ها و مجسمه‌ها و تابلوهای ارزشمندش. از تمیزی‌اش و از اینکه انگار آن را همین لحظه از توی زرورق درآورده‌اند، از این‌که حتّی یک یادگاری هم در جایی نمی‌بینید و چه و چه … تنها می‌خواهم بگویم که قدمت بخش‌های اصلی این بنا که پر است از نقاشی‌های سقفی که آدم را حیرت‌زده می‌کند، تقریباً به‌اندازه‌ی عالی‌قاپو و چهل‌ستون خودمان است که این‌قدر به‌خاطر عظمت آن به دنیا پز می‌دهیم. واقعاً در مقابل ورسای، عالی‌قاپو (با همه‌ی علاقه‌ای که به آن دارم) مثل یک آپارتمان 40متری در ورامین می‌ماند!


++ درست است که وضعیت بد اقتصادی باعث می شود پولی برای سفر باقی نماند،اما فراموش نکنیم که ما بیش از جوانان دیگر نقاط دنیا درگیر تجملات هستیم.برای یک جوان استرالیایی یا ژاپنی یا انگلیسی،رفتن به سفر مهم تر از داشتن موبایل است.اغلب جوان های ما یک میلیون تومان پول موبایل می دهند و فقط گوشی های شان می تواند همه ی زندگی یک جوان اروپایی را بخرد و آزاد کند،اما پای شان را از شهرشان بیرون نگذاشته اند.آنها ترجیح می دهند به جای کشف سرزمین های دیگر،برای دوستانشان SMS های بی مزه بفرستند.


+++کتاب خواندن در پاریس حسابی حرص آدم را درمی آورد.هر کسی را می بینی،یک کتاب در دست دارد و تندتند مشغول مطالعه است.سن وسال هم نمی شناسد،سیاه و سفید و مرد و زن و بچه هم نمی شناسد.انگار همه در یک ماراتن عجیب درگیر شده اند و زمان در حال گذر است.فضای پاریس هیچ بهانه ای برای مطالعه نکردن باقی نمی گذارد.شاید برای همین است که پاریسی ها معنای انتظار را چندان نمی فهمند،آنها لحظه های انتظار را با کلمه ها پر می کنند.


++++ تعداد زیادی از عناوین مطبوعات در اسپانیا به مد اختصاص دارد.یک دلمشغولی جهانی برای سرگرم کردن آدم ها و غافل نگه داشتن از آنچه در اطراف می گذرد. ( توی کتاب شرح مفصل حجم تعجب برانگیز مجلات مد هست )


+++++ پشت زینبیه(مقام حضرت زینب(س) در کشور سوریه) قبرستانی است که در انتهای آن مزار دکترعلی شریعتی قرار دارد؛در اتاقکی غریب با چند تابلو روی دیوار و چند شاخه گل مصنوعی و من نمی دانم چرا دولت ایران در همه ی این سال ها سعی نکرده آن نقطه را به صورت یک مکان فرهنگی در بیاورد.شاید می شد از سوری ها در این سال ها خواست که فقط چند هزار دلاری از کمک هایی که….بگذریم.


++++++ اگر می خواهید بدانید آنجا(شهر جونیه در لبنان) چه شکی است،باید گفت اگر منطقه ی الهیه ی  تهران را ببرید در نمک آبرود و ساحل هتل هایش را هم به آن نزدیک کنید و فرهنگ فرانسوی را هم تزریق کنید میان مردمانش،می شود جونیه ی لبنان.


+++++++ تازه می فهمم که مفهوم واقعی First class در یک هواپیما،نوعی آپارتاید اقتصادی است؛تضاد عریان طبقاتی میان آنهایی که پولدارند و آنهایی که پولدارترند.وقتی کارت پرواز را می گیری،نباید قاطی بقیه ی آدم ها شوی.سالن انتظار فرست کلاس ها تفاوت می کند.صندلی ندارد،مبل های شیکی دارد با یک بوفه ی باز.پذیرایی توی هواپیما هم فرق می کند.تنها شام خوردن شش مرحله ی پیاپی دارد{…} آنها باید نفر اول باشند،چون این قانون دنیاست که پولدارها همیشه نفر اول اند.


++++++++ جیهاد(مسوول صفحه جوان در روزنامه السفیر لبنان)  چهارسال در بیروت به دانشگاه رفته ودرس روزنامه نگاری خوانده اما آنجا هم درست مثل ایران،دانشگاه چنگی به دل نمی زند.



* و یا به قول سداریس که توی کتاب بلاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم میگه:" زندگی در کشور دیگر آدم را کامل میکند و لبه های اُمّلی را سوهان میکشد."


  • جیرجیرک .

صد و نوزده

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۸ ق.ظ


منصور ضابطیان در کتاب " مارک و پلو " می گوید :

" ایتالیا مهدِ پیتزای جهان است . این غذای پرطرفدار ما ایرانی ها را در هر کوچه پس کوچه ای در شهر های ایتالیا می توانید پیدا کنید . اما با دیدن اولین پیتزا فروشی تمام تلقی تان نسبت به پیتزا به هم می ریزد .چون آنچه می بینید و می خورید ، شباهت چندانی با پیتزاهای وطنی ندارد . مرسوم ترین پیتزا بین ایتالیایی ها پیتزا مارگاریتاست که تشکیل شده از یک ورقه ی خیلی خیلی نازک خمیر و مقدار خیلی خیلی کم پنیر. آن قدر کم که همه جای سطح خمیر را نمی گیرد و باعث می شود که خمیر فقط بوی پنیر بگیرد . روی این مجموعه ، کمی _ فقط کمی _ سس گوجه فرنگی مالیده شده است . پیتزاها در ابعاد بسیار بزرگ و به شکل آماده در پیتزا فروشی ها هستند . پیتزا را از توی ویترین انتخاب می کنید و به هر تعداد قطعه ای که بخواهید ، آشپز آن را توی فر می گذارد و سه چهار دقیقه بعد تحویل تان می دهد . در ایتالیا وقتی می گویید پیتزای قارچ یعنی همین مجموعه منهای آن سس گوجه فرنگی به علاوه ی چند تکه ی کوچک قارچ .پیتزای پپرونی فقط سه یا چهار تکه پپرونی در هر قطعه پیتزا دارد و ... ترجمه ی فارسی پیتزا-یعنی کش لقمه-در خود ایتالیا مصداقی ندارد چون پنیر استفاده شده آنقدر کم است که هیچ لقمه ای کش نمی آید . وضعیت غذاهای دیگری مثل لازانیا و پاستا هم به همین شکل است . آن چه ما در ایران به نام پیتزا می خوریم ، غذایی ست بسیار خوشمزه که هیچ ربطی به ایتالیا ندارد . و مطمئن باشید اگر یک ایتالیایی به ایران بیاید و به او پیتزا بدهید ، از شما خواهد پرسید: « چه غذای خوشمزه ای ، اسم این غذا چیه ؟ » "


انگار "ما ایرانیا" (آیکون نشون دادن گیومه به به وسیله ی انگشت اشاره و وسط )، نه تنها در قضاوت و حکم دادن و استفاده از فلان گرام و بهمان گرام شورشو درمیاریم بلکه در زمینه ی آوردن یک غذا از جایی دیگه هم کم نمیذاریم .


  • جیرجیرک .

صد و هجده

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۳ ق.ظ
لذت بخش ترین کار دنیا ؟ حرف زدن با کسى که میفهمه آدم چى میگه .
  • جیرجیرک .

صد و هفده

يكشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۵ ب.ظ


یکی از مواقعی که احساس سرخوردگی شدید بهم دست میده وقتیه که زیر نور آفتاب توی آینه روی پوستم دقیق میشم . یا مثلا وقتایی که از اون آینه ی محدب آینه جیبیم پوستمو نگاه میکنم . این بازیگرا چه جوری انقد پوستاشون خوبه ؟ بعد من نمیتونم یه دونه شکلات بخورم ، که شب میخوابم صب پا میشم و حتتتما یه دونه جوشو زدم . حالا چه برسه به این که چند روز پشت سر هم شکلات خورده باشم یا توی یه روز خیلی شکلات خورده باشم . صب پا میشم و صورتم شبیه نمای لانگ شات از جنازه های جنگ تروآست که کنار هم خوابیدن . میدونی ؟ پوست خوب خیلی خوبه . وقتی پوستت رو به راهه همه ش لبخند میزنی ، حالت یه جور غریبی خوبه ، قشنگی ، دور سرت گل و پروانه میچرخه ، حتی نگران در اومدن موهای زیر ابروت نیستی چون واقعا با یه پوست خوب مهم نیست ابروهاتو برداری یا نه ، به هر حال قشنگی . آی ویش ...





  • جیرجیرک .

صد و شانزده

شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۱ ب.ظ


قال امیر به باباش جهت چگونگی تذکر به عمو بیژن :

ببین بابا، با عزیزم و قربونت برم و این جور چیزا حالت حرف شُل میشه. نه که خودم یه آدم شل و ول هستم قشنگ میدونم این جور چیزا رو. حالتای بی‌بخار و شل و اینا رو همه رو درک میکنم. چون بیشتر عمر منم به همین شل بودن گذشته. باید سفت و محکم باهاش صحبت کنی.



+ امیر دوستت دارم از ته دلم .

++

نمی‌شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره
نمی‌شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست
که می‌خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و اونورِ ابرا بذاره

تو دلت بوسه می‌خواد من میدونم! اما لبت
سر هر جمله دلش می‌خواد یه اما بذاره

بی تو دنیا نمی‌ارزه تو با من باش و بذار
همه‌ی دنیا منو همیشه تنها بذاره

من می‌خوام تا آخرِ دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی برام چشمِ تماشا بذاره

بی تو دنیا نمی‌ارزه تو با من باش و بذار
همه‌ی دنیا منو همیشه تنها بذاره

شاعر: حسین منزوی عزیزم . یکم مهر تولدش بود . مگه میشه حسین منزوی تولدش اول مهر نباشه ...
خواننده: محمد نوری

  • جیرجیرک .

صد و پانزده

پنجشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۶ ق.ظ


دلم میخواد یه تیشرت داشته باشم روش نوشته باشه " این گرگ سالهاست که با گله آشناست " ، حالا البته درسته هیچ پخی نیستم ... انی وی ...


  • جیرجیرک .

صد و چهارده

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۱۰ ب.ظ


والا راستشو بخواین ما خانوادگی استعداد سنگ کلیه داریم و خیلیامون یکی دو باری سنگ داشتیم و من از اونجایی که خیلی آدم ترسویی هستم و از درد سنگ کلیه که بنا به گفته ی همه چیزی معادل درد زایمان هست و خون بالا اوردن های بعد از عملش به شدت میترسم خودم رو بستم به این پیاده روی ها و دویدن و طناب زدن های شبانه وگرنه کاری به جوانان سرزمینم نداشتم که هر موقع که ما حتی تاریک ترین و کنج ترین جاهای پارک رو هم انتخاب میکنیم باز مغناطیس ما میکشدشون سمتمون وگرنه اونا که خودشون مقدس هستند .ماییم که مسئول تیکه انداختن ها و نگاه هاشون هستیم . قبول دارم ، د بلیم ایز آن می ... د جوک ایز آن می ... خاک تو سرم میخواستم توی همچین خانواده ی سنگ کلیه ای به دنیا نیام ، خاک تو سرم میخواستم دختر نشم . اون از دوچرخه سواریم که فتنه ست اینم از این ! اونم از استخرامون که انقد کثیفه .

کاش میدیدم یه دختری داره ورزش میکنه ، یه دختری میدوئه ، دوچرخه سواری میکنه ، اسکیت بازی میکنه ، کاریش نداشتیم . یک لحظه با خودمون فکر کنیم شاید این دختر از افسردگی از فکر و خیال ، از بیماری ، از هزار درد بی درمون ، از اینکه معتاد گوشیش نباشه ، از اینکه وقتشو پای آینه تلف نکنه پناه آورده به این ورزش .



  • ۳ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۰
  • جیرجیرک .

صد و سیزده

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۵۰ ب.ظ

هنوزم روم نمیشه جایی بگم . ولی سال آخر دانشگاه از طرف نهاد رهبری دانشگاه که من آخرم نفهمیدم دقیقا دفترش کجاست یه تندیس و یه نگین که به زیبایی تراش خورده بود به دستم رسید و بهم گفتن به دخترایی که از دید اونها برگزیده شده بودند جایزه دادن و بهش میگن طرح ریحانه . هنوز که تندیس و نگین من به دستم نرسیده بود اصلا اهمتی نمیدادم میگفتم لابد اینم واسه ی چادریاست و اصن من کی باشم . کی اصلا منو دیده . حتی تا وقتی که با اون رژ ضایع و اون سرمه ی همیشگی و شلوار جین لوله تفنگی رفتم و تندیس و نگین تراشه خورده م تحویل گرفتم باورم نشد که به صلاحدید حاج آقای تو دل بروی دانشجوها منم آره ! حاج آقایی که من یکی انقد محلش نمیدادم که حتی وقتی با اولین ست سارافون دامن انارگلیم رفته بودم بیرون و دیده بود منو اصلا به روی خودم نیاورده بودم . نمیدونم ملاکشون چی بود . یکی تیکه مینداخت این جایزه ی اسکلاست به عبارت روشنتر کسایی که دوست پسر نداشتن ، یکی میگفت مال کساییه که توی کارای خیر شرکت داشتن ، یکی میگفت مال بسیجیاست . یکی میگفت مال اوناییه که حداقل ارتباط رو با پسرا داشتن ، حتی یه نفر میگفت مال دخترای زشت دانشکده ست . نمیدونم دلیل التفات حاج آقا به من یکی اون وسط چی بود ولی برای من اون نگین و تندیس از شیرین ترینهاست و خیلی خیلی بابتش خوشحال شدم . یادمه اون روز رو و اون حالم و اون تعجبم و اینکه هی میپرسیدم شما مطمئنین اسم منو گفتن ؟ و روی تندیس فقط یه سخن از امام علی بود ، " المرأة ریحانة و لیست بقهرمانه " .

عیدتون مبارک باشه !

  • ۲ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۰
  • جیرجیرک .

صد و دوازده

پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۳۱ ق.ظ


"خنده نشونه ی آزادگیه "


چه حرف درست و قشنگی زد "احمد عربانی " در برنامه ی خندوانه .


  • ۴ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۱
  • جیرجیرک .

صد و یازده

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۰۷ ب.ظ


این موقع ها که میشه کم کم خبرها میرسه از رفتن دوستان . یکی دو هفته پیش رفته ،یکی این هفته داره راهی مشه ، یکی دو هفته دیگه میره . هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی برسه که دوستای منم برن . همیشه این اتفاق برای افراد فامیل و آشناها بوده . همیشه اول رفتن که درس بخونن بعدتر خبرش اومده اونجاها شاغل شدن و بعدتر هم خبرش رسیده که خونه و زندگی تشکیل داده ن و قرار نیست هیچوقت برگردند . حالا هم دوستای من قرار هست برای ادامه تحصیل برن هر چند از صحبتاشون بوی برنگشتن میاد ولی خودشون به زبون نمیارنش و میگن ببینیم چی پیش میاد . در حقیقت احتمالا ماها به روز قیامت دوباره همدیگه رو ببینیم . این خداحافظیا و یادآوری خاطراتی که با هم داشتیم و رسیدن به اینکه اون روزا واقعا دیگه گذشته ن و هیچوقت برنمیگردن چقدر دردناکه .



  • ۶ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۷
  • جیرجیرک .