حیات خلوت

What are the wonders of my world

هفتاد و شش

سه شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۵۳ ب.ظ


یه وقتایی بیخود یه آهنگ میفته تو کله م ، یا یه دیالوگی ، یه ملودی ای چیزی . بعد امروز یاد این برگه امتحانیای آبی افتادم که دبستانی بودیم موقع امتحانا با خودمون میبردیم مدرسه . مثلا یه وقتاییم دقیقه نود یادمون میومد برگه امتحانی نداریم و زودتر از خونه میزدیم بیرون که سر راه مدرسه بخریم . بعد مثلا سر امتحان یه نفر میگفت خانوم اجازه ما یادمون رفته برگه بیاریم ! بعد خانومم با کج خلقی میگفت خب فلانی نصف برگه تو بده بهش ! بعد ما هم به وسط دو برگه تف میزدیم با نوک انگشت سبابه و شست تیزش میکردیم ، میذاشتیم رو میز چنان که گویی داریم جراحی میکنیم یه جوری از وسط دو برگه رو هم از جدا میکردیم که پاره نشه . بعد اون بالام خودش آماده نوشته بود نام ، نام خانوادگی ... . احتمالا توی بقایای جا مونده از تحصیلم بابا هنوز امتحانامو نگه داشته باشه . ولی نمیتونم برم سمتشون ، سمت کوه خاطرات و زمانی که دیگه برنمیگرده ، هیچوقت به هیچ صورتی برنمیگرده . من از اونایی بودم که تو بچگی از هیچ چیزی دریغ نکردم ، بازیامو کردم ، بدو بدوهام کردم تو مدرسه شیطون ترین عنصر بودم ، خاک و خل بازیامم کردم ، با دوست پسرام دوچرخه بازی و گل کوچیکم کردم . دوران نوجوانی و کودکیم و حتی دبیرستانم به قدری پرفکت و عالی بود همه چیش که اذیت میشم از فکر اینکه اون روزا تموم شده ... .


+  اگه از صدای همه ی خواننده ها خسته شدید و دلتون حرف نمیخواد، یه صدای متفاوت میخواید ، بهتون گروه کاکو بند رو پیشنهاد میدم ! یه گروه جنوبی هستند که از موسیقی تمام زمین استفاده میکنند به علاوه ی یک سری آواها که هیچ معنی خاصی ندارند و مربوط به هیچ جغرافیایی نمیشند و تنها برای بیان یک سری احساس ازشون استفاده میشه ! توی هندزفری بشنوید ! احتمالا یک قطعه ازشون رو در ابتدای برنامه ی ماه عسل شنیده باشید .


  • ۵ نظر
  • ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۳
  • جیرجیرک .

هفتاد و پنج

دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۱۵ ق.ظ


من معمولا از این آدماییم که از اظهار نظر در جمع امتناع می ورزم ولی یه ریسکی میکنم و توی سومین بازی وبلاگی عمر نوشتنم شرکت میکنم . (jتازه اونم بی دعوت ) همانا بازی از این قرار است که گویا باید تفریحات سالم ناسالمونو رو کنیم ، باشد که تابستانمان مفید هدر رود !

1- فیلم های سینمایی

+فیلم روانشناسانه ، تریلر ، رازآلود Stoneheart Asylum 2014 ، توی دیوونه خونه که همه ادعای سلامت روانیشون میشه بخوای پیدا کنی عاقل واقعی را ...

++ درام ، تریلر  state of play از این فیلمایه سیاسی و پشت پرده ی کنگره ی آمریکا که اون ته ته تازه عمق فاجعه دستت میاد و یه دلیل دیگه من برای دوست داشتن این فیلم حضور ریچل مک آدامز بود .


+++ spotlight برنده ی بهترین فیلم اسکار که براساس یه داستان واقعیه و یه حقیقت تکان دهنده رو راجع به کلیسا نشون میده ولی احتمالا نخواست ضد دین بازی دربیاره ؟


++++ فیلم the best offer ، دزدی به اینی میگن که توی این فیلم دیدم ، مو لای درزش نمیرفت ...


2- کتاب :

+ کتاب راز فال ورق ، یک قصه ی قلسفی و فانتزی و تخیلی بود که من رو ترغیب کرد برم و بازی ورق رو یاد بگیرم چون حس کردم واقعا اینطور راز و منظور این کتاب رو احتمالا بهتر درک کنم . توی این کتاب نویسنده یک جهانی رو با ورق ها خلق میکنه و ورقها رو به هییت کوتوله هایی درمیاره و از طریق اونها معناهای عمیق زندگی رو میخواد یاداور بشه . قصه ، قصه ی واقعی ... نه صرفا ابراز عقاید ...

++ غزلیات سعدی ، کتابی که یه مدت که باهاش همراه باشید به خودتون میاید میبینید زیر لب همه ش دارید با خودتون تکرار میکنید شعراشو !

+++ کتاب باغ مخقی یک رمان که یک روایت جذاب و ذنبال کردنی رو از زندگی یک خانواده ی یورکشایری نقل میکنه و انقدر توصیفات در این کتاب قوی هست که شما انگار دارید فیلم تماشا میکنید حتی یک جاهایی لهجه ی بریتانیایی کاراکترها رو هم میتونید بشنوید ! این کتاب رو حتما حتما بخونید ! حتتتما !


3- سریال :

+ سریال ایرانی وضعیت سفید . یک سریالی که همه چیش به اندازه ست و من انقدی که این سریال انگار خودمونه همه ش میخندم پاش و صد بار عقب جلوش میکنم . البته طنز نیست ، اجتماعیه و مربوط به دهه ی شصت !

++ سریال Mr.robot سریالی در مورد یک هکر و کارهای هیجان انگیزش که آنارشیست درون آدم رو به وجد میاره ، در کل این سریال هیجان نهفته زیاد داره .

+++ سریال  Poldark از این سریالهای جین آستین گونه با این تفاوت که قهرمان قصه یک مرده . خنکای یک درام شسته رفته در گرمای تابستان علی الخصوص که لوکیشن این سریال طبیعت بی نظیر کورنوال بخشی از انگلستانه .


4- ورزش :


+ شنا و یا حداقل فقط آب تنی ، ...


++ من تقریبا هر شب یک ربع راه میرم ، یک ربع میدوم ، یک ربع طناب میزنم . یک ربع طناب زدنم به این صورت هست که سه دقیقه طناب میزنم ، یک دقیقه استراحت میکنم . این کارها رو برای تقویت پاها و دستگاه تنفس انجام میدم . با اینکه اینجا خیلی گرمه ولی هر بار به آرامش دوش بعد از ورزش فکر میکنم ترغیب میشم . با اینکه پیدا کردن جایی توی شهرم که بتونم اینکارا رو آزادانه و بدون آزار کلامی و چشمی انجام بدم کار سختیه و هر بار با همراه باید باشم ولی بازم می ارزه به شادابی و سلامتی بعدش ... و هر بار هم بعد ورزش خودم رو به یک طعم بستنی مهمون میکنم . ببینم کی طعم ها رو تموم میکنم ...


5- موسیقی :

+ آلبوم 21 و 25 از خانوم ادل ، همه ی چیزی بود که من از صدا و لریک انتظار داشتم .

++ آلبوم no sound without silence از گروه پاپ راک ایرلندی the script ، اسم آلبوم میگه قبل از اینکه حرف بزنی یه کوشولو فک کن ! کارشون درست بوده تو این آلبوم .

+++ آلبوم رویا از سینا حجازی یه چیز سرخوش طوری که حرفای دلو میزنه گاهی ...

++++ البوم artificial animals riding on neverland از گروه پاپ راک فرانسوی  AARON که به دو زبان انگلیسی و فرانسه میخونن .  صدای دلنشین و گرم با متنهای خوب .


+++++ آلبوم 1989 از تیلور سوییفت . ملودی های باحال در یک کلام !

++++++ حسن ختام هم که معرف حضور همگی هست : امیر بی گزند از محسن چاووشی ! من خیلی دوستش دارم و هنوزم اول پلی لیستمه و از پاروی بی قایق هم بیشتر دوستش دارم .


کاش من رو ببخشید که حوصله و همتم در این حد بود و نتونستم(تنبلیم اومد ) لینک مربوط به کتابها و فیلمها رو قرار بدم . 


  • ۵ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۱۵
  • جیرجیرک .

هفتاد و چهار

دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۶ ق.ظ


به بهانه ی دیدن دست در دست پیرزن پیرمرد توی خیابون ....

تملی معاک

 همیشه با تو هستم

 ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواک

 حتی اگر ازمن دور باشی عشقت درقلب من وجود دارد

 تملی معاک

 همیشه با تو هستم

 معاک قلبی معاک روحی "یا أغلى حبیب"

 قلب من , وجود من همراه توست , ای گرانمایه ترین عشق

 ومهما تکون بعید عنی

 هر چه قدرازمن دورباشی

 لقلبی قریب

 به قلب من نزدیک هستی

"یا أحلى نصیب"

 ای زیباترین اتفاق زندگیم

بشنوید !
  • ۳ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۶
  • جیرجیرک .

هفتاد و سه

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۷ ق.ظ

برای دومین بار در طول سالهای وبلاگ نویسیم هوس کردم در یک بازی وبلاگی شرکت کنم . اولین بار یک آقایی که نه اسم خودش و نه وبلاگش یادم هست خواسته بود هر کس از دسکتاپش عکس بگیره و بفرسته ،  اون ترم من یه زبان برنامه نویسی و یه نرم افزار تخصصی رشته م رو باید پاس میکردم و همچنین یک آزمایشگاه رو که نیاز به کورلیشن با اکسل داشت ، بنابراین عکسی که از دسکتاپم فرستادم یک عالمه فایل پروژه و ریپورت و کدنویسی بود در یک بک گراند آسمان شب ! این دومین بازی رو همیشه دیده بودم توی وبلاگها و تنبلی میکردم ، این بار ولی همت کردم !


اگه ماهی از سال بودم: آبان

اگه یه روز هفته بودم: جمعه

اگه یه عدد بودم: 9.25

اگه یه همراه بودم: دوست

اگه یه نوشیدنی بودم: آب هویج بستنی

اگه یه گناه بودم: نمیدونم دقیقا چی ! ولی از این گناههایی که در خفا انجام میشه و در رابطه با خود فرده ، مثل ناامیدی !

اگه یه درخت بودم: درخت حنا ! ( دوست داشتم مثلا بهارنارنج بودم ولی به اون محبوبی و دلبری نیستم )

اگه یه گل بودم: آفتابگردان ، لاله ی واژگون

اگه آب و هوا بودم: خنک شرجی مثل زمستانهای شهرهای دریایی .

اگه یه رنگ بودم: قرمز

اگه یه پرنده بودم: گنجشک ( دوست داشتم عقاب باشم ولی نیستم )

اگه یه صدا بودم: صدای خرت خرت کرانچی زیر دندون

اگه یه فعل بودم: بغل کردن

اگه یه خیابون بودم: یه خیابونه دو طرفه ی عریض که به سمت بیرون شهر میره و معمولا سرعت ماشینها بالاست .

اگه یه پنجره بودم: پنجره ای در طبقه ی دوم یه خانه در مریوان که مشرف به شهره

اگه تاریخ بودم: دوره ی قاجار

اگه یه فیلم بودم: about time

اگه پزشک بودم: -----------

اگه یه وسیله آشپز خونه بودم: دستگیره ی دستکشی

اگه یه ساز بودم: سه تار


اگه یه کتاب بودم: خداحافظ گری کوپر

اگه شعر بودم: باز باران با ترانه

اگه یه اسم بودم: باران

اگه طبیعت بودم: آفتاب ، آسمان

اگه یه حس بودم: اظطراب ، هیجان ، تردید ، راحتی بعد از یک روز شلوغ کاری

اگه یه بازی بودم: اسم فامیل

اگه یه بیماری بودم: پلیپ بینی

اگه یه ناسزا بودم: شات دِ فاک آپ !

اگه یه حیوون بودم: کوآلا

اگه حکم دادگاه بودم: -------

اگه یه میوه بودم: سیب ( اعتراف میکنم همیشه دوست داشتم کمی لوندی و لوسی از توت فرنگی بیاموزم .)

اگه یه هنر بودم: سفالگری

اگه یه جاده بودم: جاده ی آبشار مارگون به سمت شهر یاسوج !

اگه یه وبلاگ بودم: ---------

اگه یه لباس بودم: انواع شلوارک های کوتاه و آباد !

اگه یه آویز زینتی بودم: گوشواره

اگه مدل مو بودم: ----------

اگه یه کفش بودم: کتونی مشکی با بندهای زرشکی تیره و علامت نایک نقره ایِ کارکن و خراب نشو !

اگر یک مغازه بودم: بستنی فروشی

اگر یک شی بودم : پتو


  • ۱ نظر
  • ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۷
  • جیرجیرک .

هفتاد و دو

شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۱۹ ب.ظ


 تُنسی ، کآنّک لم تکُن ... فراموش میشوی مثل اینکه هرگز وجود نداشتی 


تُنسى کأنک لم تکن

تنسى کمصرع طائر

ککنیسة مهجورة تنسى

کحب عابر

وکوردة فی الریح

وکوردة فی الثلج

تنسى


محمود درویش

  • ۳ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۹
  • جیرجیرک .

هفتاد و یک

شنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۴۵ ب.ظ


چهارشنبه 19 اردیبهشت اشکم رو درآورد ولی فیلم خوب و شریفی بود . به نظر سینمایی حقیر من ، استفاده ی درستی از هنر بود ، بازی های قشنگی داشت ، هنر در خدمت مردم بود ، بازی نیکی کریمی رو برای دومین بار دوست داشتم و چقدر همه چی این فیلم اندازه بود برام . با اینکه نیمه ی اول فیلم داشتم از غصه میمردم و هر بار تصویر دویدن ناچار کاراکتراش عصبیم میکرد ولی با خودم گفتم باید تا آخر ببینمش و خوب نیمه ی دومش و در واقع قسمت امیر آقاییش رو خیلی دوست داشتم . این فیلم راجع به گرفتاریه . گرفتاری و آدم های گرفتار و با زندگیای گره و گیر و گور دار . طعم این زندگی ها و فیلم این زندگی ها تلخه ، هیچی و فقط تلخ ! خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که خدا به این شدت آزمایشم نکرده ، منه آدم کوچولوی ضعیف ِ محتاج نگاه رو ! ولی به قدر اپسیلونی که پی زندگی دویدم و نیاز به کمک کسانی داشتم و اینور رفتم و اونور دویدم ، حداقل معنی دویدن برای زندگی آدمها در این فیلم رو درک کردم .



+ با فیلمای عشقی و جنگی اشکم درنمیاد ولی با فیلمای مردمی درمیاد !

++ خداوندا از گنجینه ی رحمتت گشایش بر گرفتاران عالم ببار .



  • ۱ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۵
  • جیرجیرک .

هفتاد

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۵۳ ب.ظ


آقا من نمیدونم چرا هر رفیقی پیدا می کنم ازم بزرگتره ، حتی شده تا ده پونزده سالم ازم بزرگترن بعد انقد صمیمی شدیم همه ش تو برزخ بودم اینو تو صدا کنم یا شما ! اصن جهان مشترک بیشتر دارم با بزرگترم تا هم سنم یا کوچیکترم . بعدم چیزی که هست رابطه م با بزرگترا همیشه پایداره ولی هم سن و سالام دائما ازم دلخورن . فک میکنم دلیلش این باشه که حوصله م کمه ، موضوعاتی که هم سنام باهاش رو به رو هستند مسائل خودمه ، با بزرگترا جورم چون فازشون متفاوته ، آرامش کنارشون بیشتره ... یاد خودم نمیندازنم .



+ آهنگهای مورد علاقه م : حسودی : دریافت

یه مردی از ابی : دریافت

عشق از عارف : دریافت

  • ۲ نظر
  • ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۳
  • جیرجیرک .

شصت و نه

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۴۲ ق.ظ


آخرین درس معارفی که داشتم درس اخلاق بود و استادش بهترین استادی بود که داشتم . یه روحانی شوخ و با سواد و سرشار از انرژی که هر روز برامون حرف تازه داشت .این کلاس تنها کلاس معارفی بود که نه گوشی میبردم با خودم نه کتاب درسی یا غیر درسی .آماده میشدم میرفتم فقط و فقط برای شنیدن چیزای تازه . یه جورایی برام شد حسن ختام درسهای معارف و کلا دانشگاه و خیلی غبطه خوردم از اینکه با این استاد انقدر دیر آشنا شدم . یادم هست استاد بعد از اون همه نکات و حرفهایی که بهمون یاد داد ، اون اخرا یه بازی روانشاناسانه با ما راه انداخت. جلسه ی یکی مونده به آخر گفت جلسه ی بعدی کتاباتونو با خودتون بیارید . خوب جلسه ی آخر تقریبا هیشکی به حرف استاد محل نذاشته بود یا یادش رفته بود تقریبا از نصف کمتره کلاس کتاب نیورده بودند و استاد حین حضور غیاب از هر کسی میخواست که کتابش رو هم نشون بده و اگر کسی کتاب نیورده بود جلو اسمش یه منفی میذاشت . بچه ها شرو کردند کتاب بغل دستیاشون رو نشون دادن و استاد هم توی اون سکوت و با اینکه سرش پایین بود و اسم میخوند متوجه شد . از جاش بلند شد و با اندوه عمیق گفت فهمیدم چقدر معلم به درد نخوری بودم ، فهمیدم چقدر حرفهایی که این ترم زدم با شما بیهوده و لغو بوده که شما برای چنین چیز کوچکی  به دروغ بزرگترین رذیله ی اخلاقی متوسل میشید . 

بهانه ی یاد کردنم از این استاد "صورت" خطاب قرار دادن رامبد توسط جناب خان بود . این استاد ما رو همیشه صورت خطاب میکرد ، صورت گوش بده ، صورت حواست کجاست ؟ صورت یا خودش میاد یا نامه ش ! صورت گوشیتو بذار کنار . و صورت در واقع یک اصطلاح هست در فلسفه (اگه اشتباه نکنم ) و هر چیز به جز خدا صورت هست ... ما ها همه مثلا ! و امروز شگفت زده شدم که جناب خان هم دقیقا همونجور از صورت استفاده کرد .


+ استاد و معلم و کلا آدم باسواد و حرف تازه دار چقدر خوب و دلنشینه . اینایی که همیشه یه چیزای تر و تازه و نویی دارند بروز بدن ، فکر نو ، دستیافته ی نو ، استنتاج نو ، خبر نو ، ایده ی نو . این آدمها مشخصه درون پر جوش و خروشی دارند . زیر بار تخصص حرفه و روزمرگی و کار و معیشت انگار اون جوش و خروش هیچوقت نمیخوابه . خوش به حالشون .



  • ۴ نظر
  • ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۲
  • جیرجیرک .

شصت و هشت

پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۶ ب.ظ


من همیشه به یاد گرفتن زبان ها و لهجه ها علاقه داشتم ، حس میکردم اینجوری دارم میرم توی عمق اختصاصی فرهنگهای مختلف و چیزهای تازه میبینم و این کنجکاوی برام جذاب بوده . در مواجهه با زبان ها و گویش ها ، دو تا چیز رو همیشه در ابتدا میجورم و میپرسم ، اول اینکه صحبت کنندگان به این زبان به "مادر" ، "مامان" چی میگن؟ دوم وقتی کسی رو عاشق هستند یا خیلی دوستش دارند چه طور خطاب میکنند ، همیشه هم این جوابها خیلی قشنگ هستند ، از اینکه در کوردی خطاب میکنند "دلکم" ، یا "شیرینِم" تا اینکه در بریتانیا " ma love " تا "عینی" که دسته ای از عربها خطاب میکنند . اما جالبترش اینجاست که ما ، یا ماما ، مثل یک کلمه ی جهانیه و توی اکثر زبانها مشترک .  انگار که آدمها برای صدا زدن عشق ترین موجود زندگیشون هر چقدر فکر کردند نتونستند کلمه های متفاوت پیدا کنند . عقل جمعی عاجز بوده از اسم پیدا کردن .


  • ۲ نظر
  • ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۶
  • جیرجیرک .

شصت و هفت

پنجشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۹ ب.ظ


در عشق هم آتش بزن وقتی حجابت می شود
حتی دعا هم بی دعا،  بهتر اجابت می شود

تفسیر دشنه سخت نیست، تسبیح اما مشکل است
وقتی که گاهی بال دل، گاهی وبالی بر دل است

از غیر تا تو می برد، از تو به غیر ت می رسد
از خیر تا شر می برد، از شر به خیرت می رسد

هربار گم تر بوده ام، در هیچ پیدا می شدم
با چشم های بسته ام، مات تماشا می شدم

در عشق هم آتش بزن وقتی حجابت می شود
گاهی دعا هم بی دعا، بهتر اجابت می شود

بعد از خروجم از بهشت، هم مست هستم هم خمار
آدم همینجا خلق شد: در رقص جبر و اختیار

یاغی بمان در عاشقی، پرواز کن بی پر زدن
از بی نهایت رد شو در عشق هم آتش بزن

در عشق هم آتش بزن وقتی حجابت می شود
گاهی دعا هم بی دعا، بهتر اجابت می شود




+ حس کردم پوستر آهنگ هم چراغ راهه ...


  • ۰ نظر
  • ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۹
  • جیرجیرک .