حیات خلوت

What are the wonders of my world

شصت و دو

يكشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۰۸ ب.ظ


نگاش میکنم میگه باشه باشه !

میگم چی باشه ؟! من که حرفی نزدم

میگه پس چیه اینجوری از بالای چشات نگام میکنی ؟!

میگم هیچی نگات میکنم

میگه به هر حال پشت این نگاهات یه معنی ای هست

میگم معلوم شد تو هم این باشه هات همینجوری الکیه


  • ۳ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۸
  • جیرجیرک .

شصت و یک

شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ق.ظ


من شعر زیاد میخونم ، زیاااد ، فراوان ! دوستام کلافه شدن از بس براشون تک بیتهای موردعلاقه مو اس ام اس کردم . نمیتونم وقتی از شعری یا بیتی خوشم میاد ذوقم رو بروز ندم و با بقیه شر نکنم . قرار گذاشته بودم اینجا اینکارو نکنم که مثل وبلاگ قبلی نشه که پر شده بود از شعر . تا اینجا خیلی جلوی خودم رو گرفتم ولی در برابر این یکی دیگه نمیشه :


 دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

علیرضا قزوه



+ دانه های دل ...


  • ۲ نظر
  • ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۰۰
  • جیرجیرک .

شصت

شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۱۷ ق.ظ


همیشه برام سوال بوده که یک سری آدمها چطور اون دنیا قرار هست پاسخگو باشند . عده ای از اساتید محترم دانشگاهم جز این آدمهای سوال برانگیز بودند . استادی داشتیم که تقریبا همیشه در حال چرت زدن بود . سر دفاع دانشجوی دکترای مملکت چرت میزد ، سر درس مهم تخصصی سه واحدی توی کنکور بیای کارشناسی های بدبخت چرت میزد ، سر سمینار ارشد چرت میزد و یا وقتی گذرت به آفیسش میفتاد چنان چشمانش پر از خواب و سرخ بود که تو عذاب وجدان میگرفتی که چرا ساعت یازده ظهر - این وقت بدیهی خواب و استراحت - مزاحم ایشون شدی . استاد اسلایدی تشریف داشتند ، کلاسشون دو شنبه ها دو بعد از ظهر بعد از ناهار چلو کباب با دوغ و پیاز بود ! چراغها رو خاموش میکردند نه که بخوان دلهامون رو ببرند کربلا که میخواستند اسلاید های کپپپی کتاب رو زحمت بکشند با حرکت طاقت فرسای انگشت اشاره بالا پایین کنند و صرفا متن زبان اصلی رو ترجمه ! یعنی عملا به قول دانشجوها " تف هم یاد نمیگرفتیم " .درسی که یادگیریش ساعتها فکر و مطالعه ی چند باره و حل بارها و بارهای مسائل مختلف رو میطلبید . طبیعی بود که در چنین شرایطی ما هم ناگزیر به خواب بودیم . تنها تحرک کلاس انگشت اشاره ی استاد بود . حضور غیاب ایشون در ابتدای ساعت انجام میشد و اکثریت قریب به اتفاق هنوز باسن همایونیشون با صندلی برخورد نکرده بود با شنیدن اسمشون و گرفتن حاضری کلاس رو ترک میکردند . بارها اتفاق افتاد که دانشجویی وسط راه از در کلاس تا صندلی اسمش خونده میشد ، حاضری میگرفت و از همون وسط کلاس برمیگشت بیرون . همه ی ما ناگزیر بودیم این درس و چندین درس تخصصی دیگه رو فقط با ایشون برداریم و غم انگیز تر که ایشون مدیر گروه ما بودند .



+ در مقابل اساتیدی داشتیم که یک بار هم حضور غیاب نکردند ولی همیشه همه مون سر کلاسشون حاضر بودیم و کیف میکردیم و رسمون کشیده میشد و حتی با وجودیکه کوییزهاشون هفتگی بود ولی عده ای که حتی باهاشون درس نداشتند میومدن سر کلاس ما و تو کییزاشون شرکت میکردند و استاد همیشه با خوشرویی مهمانان رو به قول خودش میپذیرفت و برگه هاشون رو قاطی برگه های ما تصحیح میکرد و نمره میداد . و اتفاقا یکی از این اساتید سرسختانه در برابر تصمیم آموزش مبنی بر گذاشتن جریمه برای غیبت ایستاد و خاظرم هست با عصبانیت میگفت ما ایرانی ها کی میخوایم به این شعور برسیم که با صلاح زور نمیشه به جایی رسید و این کار ها بی فایده ست و امان از روزی که سلاح زور برداشته بشه و نتیجه ی عکسش رو ببینیم .


  • ۳ نظر
  • ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۷
  • جیرجیرک .

پنجاه و نه

جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۷ ق.ظ


صبح از خواب بیدار شدم ، قبل از هرچیزی یه بسته میکو از فریزر در اوردم گذاشتم یخش وا بره . ذست و صورتمو شستم و نیم دقیقه ای به خودم تو آینه زل زدم و مثل همیشه تو دلم سوالا ردیف شد :تو چی هستی ؟ کی هستی ؟ چی میخوای از این زندگی ؟ قبل از اینکه دیوانه بشم رفتم و برای خودم یک لیوان چای ریختم و همینطور که صبونه ی دیرگاهیم رو میخوردم شکیرا رو گذاشتم روی ریپیت ، همون آهنگی که از لزوم ثبات قدم و تلاش دم میزنه . پا شدم و پلو میگو رو حاضر کردم و ظرفاشو شستم و سالاد درست کردم و سفره چیدم و در تمام مدت اندر روابط مخدوشم با ادمها تفکر کردم و این دفعه نتیجه م کمبود حوصله بود . پیشتر به چیزای دیگه هم رسیده بودم ، نداشتن انگیزه ، ارجح دانستن زندگی فردی به روابط اجتماعی ، ... .

همین الان اس ام اس واریز چندرغازم آمد . روابط کیلویی چند !؟



+ "آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند"  به ساعت دو و پنج دقیقه ی بامداد نشسته م وضعیت سفید میبینم و شخصیت محبوبم در تمامی دوران ها ، امیر گل کار !

  • ۴ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۷
  • جیرجیرک .

پنجاه و هشت

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۵۸ ب.ظ


از اینستاگرام میلاد دخانچی :

این خانم سناتور جوان یک فرد نیست، او یک جریان و یک پدیده است. او نماینده یک طبقه اشرافی مذهبی، یک نوع بوروژوازی تسبیح به دست است که با ویکتورین های قرن نوزدهم انگلستان قابل مقایسه است. طبقه ای که تجسم آن حرف مارکس است که ایدلوژی روبنا است تا به مثابه یک روکش بده بستانهای اقتصادی و به تاراج رفتن طبقه پایین را پنهان کند. این همان طبقه ایست که زیارت عاشورا میخواند و نذری میدهد و به ظواهر شرعی به شدت پایبند است اما فقط کافی است وارد منزلش شوید، آنجاست که مبلهای گرانقیمت و لباسهای برند و مدرسه های خصوصی و سفرهای خارجی و میهمانی های آنچنانی زنانه و کیف و کفش و ساعت های مارکدار خودنمایی میکند. این همان طبقه است که در مراسم خواستگاری حدیث و آیه و روایت میخواند اما تا مطمئن نشود که میتواند خون بروژایی و موازنه ثروت و قدرت را حفظ کند دست به وصلت نمیزند و اگر هم بزند مسلمان حرف میزند، اما فئودال عمل میکند. این همان طبقه است که علیرغم آنکه از قدرت ارتزاق میکند، از قضا هراز چند گاهی ژست اپوزوسیون میگیرد و در مجموع ترجیح میدهد با بروژای سکولار دسته بندی شود تا با طبقه مذهبی پایین. این همان پاژیرو سوار چادری است و این چادر همان است که از آن زور و زور و تزویر میچکد. و اما سیاستمداری او، این نیز تصادفی نیست، این هم یک جریان است. او نماینده سیاستی رانتی است. سیاستی که سیاستمدارانش کم و بیش همه شبیه به هم اند و نماینده هایش معلوم نیست از کجا آمده اند، کجا درس خوانده اند قبلا چه کرده اند و بعدا قرار است چه کنند. این همان سیاستی است که به جای برنامه به جریان رای میدهد، به ژست های ایدلوژیک رای میدهد، به پاچه خواری برای بزرگان رای میدهد. همان سیاستی که اپوزوسیون آن از پوزیسون آن بدتراست. این همان سیاستی است پروژه ندارد، برنامه ندارد و و غایتش حفظ وضع موجود است. این همان سیاستی است که همه اش لابی است و اقازاده و براساس اعتماد و رفاقت، تیم بندی میکند نه کارآمدی و تعهد. این همان سیاستی است که در آن استیت همه چیز را مصادره کرده است و در آن اگر انقلاب یک هیات پرشور و شعور بود الان تنها "سفره" ای از آن باقی مانده است. میشل فوکو در یک فرمولی گفت: "هرجا قدرت هست، مقاومت هم هست." اما این گزاره فوکو در اینجا مصداق ندارد. مقابل این طبقه، نه بروژای سکولار می ایستد و نه طبقه غیر مرفه مذهبی. اولی با او مبارزه نمیکند چرا که هردو از یک تبارند و دومی در جنگ طبقاتی با بالا با دیدن چادرو روضه متحیر گونه دست از مقابله میکشد. یک نوع نئوفرقانیسم درراه است. فرقان دولتی نبود.

  • جیرجیرک .

پنجاه و هفت

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۲ ق.ظ


وقتایی که مامان نیست و میشم زن خونه، ناخونامو از ته میزنم که بتونم با دل راحت آشپزی کنم . بعد از مدتها بوی انواع سبزی و ادویه رو میشنوم دستم به گوشت میخوره و مجبور میشم بسته های گوشت تقسیم بندی کنم و سبک سنگین کنم که همه شون یک اندازه باشند . موقع تست کردن تمام حواسمو میذارم روی زبونم تا طعم ها رو خوب تشخیص بدم . پیاز و سیر خورد میکنم ، رنده میکنم ، صدای جلز و ولز روغن میشنوم ، حواسم هست که رب چه جوری بشه یعنی سرخ شده .این دفعه ترشی آلبالو هم درست کردم و دارم در مورد شناخت توت فرنگی طعم دار و اصیل اطلاعات کسب میکنم تا مربای توت فرنگی درست کنم .  با حواس پرتیام دستمو میسوزونم ، میبرم و زخمی میکنم . شبا وقتی میخوام بخوابم میبینم یه جای دستم سرخ و دردناکه و قبل از خواب کرم مرطوب کننده میمالم. برای وقتی که مامان برگرده خونه رو برق میندازم . سرویسای بهداشتی رو تمیز و براق میکنم ، میرم خرید و تموووم تلاشم رو میکنم که مواد مرغوب رو با کمترین قیمت بخرم .لباس چرک توی لباس شویی باقی نمیذارم ، هیچ چیز چرکی باقی نمیذارم.  برای وقتی که بیاد بوی خوب یه کیک یا شیرینی رو میپیچونم تو خونه . روزا چون تنهام به خودم میرسم و مثلا موچین برمیدارم و بند و صورتمو تمیز میکنم و رنگ لاک ناخنای پامو صد بار عوض میکنم. حقیقتش از جمع شدن این همه زنانگی روی هم دچار افسردگی میشم .

بعدش فقط بانجی جامپینگ مثلا میتونه حالمو بیاره سر جاش . این میشه که وقتی مامان برگرده دو دستی سمت رو واگذار میکنم و الفرار !


  • جیرجیرک .

پنجاه و شش

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۷ ب.ظ


ّبارها برام اتفاق افتاده در صحبت با مردم وقتی گفتم فلان دختر عروسی کرده یا میخواد عروسی کنه پشت بندش میگن پس باید خوشگل باشه ! با میپرسن خوشگله مگه ؟ شاید الان که من دارم تعریف میکنم کسی فک کنه اَه چه تفکر بدوی و مزخرفی و ازدواج مگه فقط به خوشگلیه و از این حرفها ولی من اینو از قشر تحصیل کرده هم حتی شنیدم . شاید این دیدگاه هاست که باعث شده خیلی عظیمی از دخترا برن سمت جراحی های زیبایی عجیب غریب و یا انقدر توی ظاهر خودشون غرق بشند که مهم ترها رو فراموش کنند . چقدر قشنگ نیست که موقع دیدن عکس یه زوج فوری میگیم پسر یا دختر از اون یکی سره ! این دو تا حالشون با هم خوب باشه ، نه ؟ جامعه با این دید داره سوء تفاهم رو در این مورد به دخترا القا میکنه یا شاید حتی برای پسرها یه ملاکای الکی ای ایجاد کنه که بعدا ازش پشیمون بشن . هر دختری خوشگلی خودش رو داره .



+ معنی باریدن آتش امروز و دیروز به طور کامل لمس شد . هوا گرم نیست ، وقتی میری بیرون ناخوداگاه کلمه ی داغ میاد رو زبونت . و اینکه برق هم برای ساعاتی قطع میشه خود جهنم تداعی میشه . امروز به به سبب تشنگی مفرط و گرمای زیادی که تحمل کردم ، نیم درجه به ایمانم اضاف شد از بس راه رفتم و عرق ریختم و به یاد صحرای کربلا هی گفتم خدایا توبه !
و الان بعد از گالن ها آبی که نوشیدم و دوش آب یخ و آبدوغ خیار و هندوانه های یخ خوردن هنوز آتیش ازم میزنه بیرون . یه بار دیگه جناب خان بیاد از جنوب و خوزستان تعریف کنه پا میشه میزنم تو سرش ! پلاس از اصل مطلب طولانی تر شد .


  • جیرجیرک .

پنجاه و پنج

جمعه, ۲۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۴ ب.ظ


یادم هست توی یک وبلاگی که ادرسش یادم نیست یه جمله ی عاشقانه ای خوندم که دقیق یادم نیست ولی اینجوری شروع میشد " مثل اینکه ..." یا " مثل وقتی که ... " . بعد نویسنده از بقیه هم دعوت کرده بود همچین جمله هایی رو بنویسند تا به اسم خودشون منتشر کنه ، بعد من ساعتها زل زدم به اون جمله و سعی کردم حال و هواشو بگیرم و چیزی بنویسم و پست کنم ولی هیچی به ذهنم نرسید . دخترهای وبلاگ نویس زیادی رو دیدم که عاشق کسی نبودند ولی متنهای عاشقانه ی تاثیرگذاری مینوشتند و همیشه به قدرت توصیف جزییاتشون در مورد روابط غبطه میخوردم .سعی کردم امتحان کنم و یک جمله بنویسم ولی بلد نبودم . نهایتا در لپ تاپ رو بستم و گویی از پای سخت ترین سوال استاتیک بلند شده باشم رفتم نی زدم توی یک تکدانه و کشیدم بالا .


  • جیرجیرک .

پنجاه و چهار

پنجشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۲ ب.ظ


فیلم into the wild رو دیدم ، اوایل فیلم رو دوست داشتم ، که کریستوفر یه حالت از دنیا بریدگی داشت ، مادی گرایی و تجمل عصبیش میکرد و میخواست ازشون فرار کنه ، روابط آدما اذیتش میکرد و حاضر شد همه ی کارتای هویت و شناساییش و پولاشو بسوزونه تا بکّنه ازشون چون اعتقاد داره اینا آدم رو محتاط ! میکنه  . تا وسطای فیلم که وارد طبیعت میشه و دیگه تک و توک انسانی رو میبینه و همه ش ماجراجویی میکنه و مینویسه و شکار میکنه و فکر میکنه و کتاب میخونه و مینویسه و تو آبای آزاد شنا میکنه و لاغر میشه و با دیدن گله ی گوزنها اشک شوق تو چشماش جمع میشه و لذت میبره از این سیر و سلوک و سرخوشه . تا اینجاهاش واقعا دلم خواست جای کریس باشم و غبطه شو خوردم . حتی به برادرم گفتم میای قبل مردنمون یه بار بریم هیچ هایکینگ ؟

ولی ته فیلم که کریس تصمیم داشت برگرده از آلاسکا و به معرفت رسیده بود ولی نتونست از رودخونه رد شه و برگشت و حیوونی برای شکار پیدا نکرد و از گیاههای سمی خورد و با درد و گرسنگی مرد اونم تک و تنها توی آلاسکا ترس برم داشت ، ترس از تنهایی مردن ، حتی با وجود این همه تجربه های ناب و خالص ، حتی با وجود اون معرفتی که به دست آورد . نمیتونم بپذیرم که این تنهایی مردنه می ارزه . با وجود اینکه آخر فیلم یه تصویر شاد از کریستوفر واقعی که بعدا توی دوربینش پیدا میشه رو نشون میده و توی نوشته هاش مینویسه که من زندگی شادی رو داشتم ولی بازم ترسیدم ... تنهایی ترسناکه ... خیلیی ترسناکه ... من حتی زمانهایی که خیلی شادم آدمها رو میخوام ، اگه نباشن شادیم ناقصه . همین آدمهایی که به مزر جنون میرسوننم گاهی . همیشه از نزدیکی به آدما ترسیدم ، خیلی جاها از آدما بای دیفالت متنفر بودم حتی ... صد بار توی وبلاگام نوشتم دلم میخواد برم یه جاهایی که هیشکی نباشه ، رو بلندی ای جایی که دست هیشکی بهم نرسه و کتاب مورد علاقه م خداحافظ گری کوپر بوده ولی این فیلمه دقیقا خودمو نشونم داد انگار که ایده آلاش براش اتفاق میفته و تهش ... خوب اینه ، حالا چی فکر میکنی ؟



+ فیلم رو  ایشون خیلی وقت پیش در وبلاگش پیشنهاد داده بود.

++ یه جاییش از فیلم کریستوفر تو مکالمه ش با کسی که براش کار میکرد و ازش پرسیده بود چرا میخوای بری آلاسکا ، هی با خشم میگه society ، society، society ، ... و judgement و control ....


  • جیرجیرک .

پنجاه و سه

سه شنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۹ ب.ظ


خداییش ما چرا باید بریم تو جهنم ؟ این شرجی گرد و خاکی خودش ورژن آپگرید شده ی جهنمه . واقعا تو این شرایط نگه داشتن حجابم اجرش باید یه قصری ، استخر روبازی ، ست بیکینی ویکتوریا سکرتی چیزی باشه در بهشت . اونم برای من که طووول کشید تا مامان بهم بفهمونه چرایی لباس پوشیدن رو . طول کشید تا مثل بچه ی آدم وایسم شلوار بکنن پام . اقا من تا 7 سالگی با شرت قورباغه ای و خرسی و میکی موسی میخوابیدم و نه بیشتر . خداوند به ما پیروان مکتب eternally bare feet اجر جزیل عنایت فرماید .




  • جیرجیرک .