حیات خلوت

What are the wonders of my world

بیست و نه

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۴۰ ب.ظ


إلهى هَبْ لى کَمالَ الْانْقِطاعِ إلَیْکَ ...


خدایا! کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن ...


مناجات شعبانیه در واپسین ساعتهای شعبان و نرسیده به حلول ماه شیرین رمضان !




+

http://musiceiranian.ir/images/news-pic/2016/06/photo_2016-06-05_14-25-15-370x370.jpg


چقدر عالیه این آلبوم محسن چاووشی . یه آلبوم حرفه ای و فوق العاده با شعرای فوق العاده و یه صدای پاییزی فوق العاده ... به نظرم مسترپیسشه حتما میخرمش .


  • ۲ نظر
  • ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۰
  • جیرجیرک .

بیست و هشت

دوشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۲۵ ب.ظ


همیشه دوست داشتم یه انگشتر عقیق یمنی داشته باشم ... یا نه فرقیم نمیکنه شرف الشمس ، زبرجد یا زمرد .. یه سنگ موندگاری باشه ، همیشه دستم باشه ، بعد از من برسه به بچه م بعدترش به نوه م و مثلا یه روز که نوه م سر کلاس دانشگاهش مشغول جزوه نوشتنه یهو یه نفر بهش بگه چه انگشتر خوشگلی ! و نوه م با یه حس خوب و لبخند بگه انگشتر مادربزرگم بوده که بعد به مامانم و بعد به من رسیده ...


یه وقتاییم دوست دارم اسم کسی که دوستش خواهم داشت یک روزی مثلا ! رو روی انگشترم حک میکردم ... مثل توی فیلم نغمه ، حسین یاری دم شهادتش اسم نغمه رو رو عقیقش بوسید و رفت ... از بچگی که این فیلمو دیدم تو ذهنم ثبت شده . هرررر بار عقیق درشت میبینم یادش میفتم .

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند. عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده...


انقدر رکاب فیت انگشتای خیلی لاغرم رو و عقیق خووب یمانی موردنظرم رو پیدا نکردم و انقدر که من این سنگهای خراسان و یمن رو دوست دارم پاک خیالباف شدم .



  • ۱ نظر
  • ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۵
  • جیرجیرک .

بیست و هفت

يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۵۵ ب.ظ


یه مساحت دو متر مربعی هست بین مبل چهار نفره و شش نفره توی پذیرایی . اولا جایی بود که برا فرار از باد سرد کولر میرفتم مینشستم توش ! و کتاب میخوندم و مامانم نمیدیدم که هی بهم بگه کتاب نخون و چشاتو خسته نکن و پاشو میوه بخور و بلاه بلاه ... . الان شده غار تنهایی . وقتایی که با کتاب و برگه هام میرم و لیوان چایم میذارم کنارم خوشبخت ترین ادم روی زمینم . خوابم توی این مساحت دوست داشتنی خیلی خواب خوبیه و اون موقع فقط آرزو میکنم کاش پاهام کوتاهتر بود . توی مساحت دوست داشتنیم به کل از زمین کنده میشم . از خونه از پذیرایی . این مساحت محدود میبرتم به یه نامحدود لذت بخش . بنابراین اگه خونه تنها باشم و تلفن زنگ بخوره جواب ندم ، بعدها میتونم به درستی ادعا کنم که خونه نبودم ...


  • ۱ نظر
  • ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۵
  • جیرجیرک .

بیست و شش

يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۱ ب.ظ


کجا دستاتو گم کردم که پایانِ من اینجا شد؟


  • ۲ نظر
  • ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۱
  • جیرجیرک .

بیست و پنج

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۳۰ ب.ظ




از این حال و هواها ...


  • ۰ نظر
  • ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۰
  • جیرجیرک .

بیست و چهار

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۴۴ ب.ظ


همیشه با خودم فکر میکردم وقتی برای همیشه از اون شهر لعنتی برم دلم براش تنگ خواهد شد . در واقع همیشه فکر میکردم یه روز میرسه که من دیگه به اون شهر نرم و شاید همین فکر بود که خوشحالم میکرد و از زور خوشحالی و احساس خوشبختی از این موضوع حس دلتنگی هم میومد سراغم ، این روزها که فهمیدم هر از چندی ، حداقل در این چند ماه مجبورم بازم بهش رفت و آمد کنم دیگه فقط منتظرم که تموم شه و دیگه هیچوقت حتی دلم براش تنگ هم نشه . ضربه ی کاری رو وقتی خوردم که توی یکی از این اخرین سفرام راننده ی آژانسی که سالها بود فقط به اون زنگ میزدم بهم شماره داد ، راننده ای که از هر چی راننده تو عمرم دیده بودم چندش تر بود . نمیدونم چرا مردم نمیفهن ؟ چرا انقدر نفهم تشریف دارند ؟ شاید این موضوع از نظر خیلی ادمها و حتی دخترها موضوعی نباشه که ارزش اهمیت دادن داشته باشه ولی وقتی توی تمام تلاشهام به در بسته خورده بودم از این موضوع گریه م گرفت . وقتی از ماشین پیاده شدم ، در شرکتی که با یکی از آشناها قرار داشتم زیر آفتاب ایستادم و چند دقیقه ای از زیر عینک آفتابیم اشکام میریخت . حس میکردم کوچیک شدم . بهم برخورده بود . با خودم میگفتم اون که با این تیپ اداری دیده بود منو کجا داره پیاده میکنه ، چرا به خودشون همچین اجازه ای میدن ؟ خیلی شکننده و ضعیف ایستاده بودم و گریه میکردم و میگفتم کاش چادر سرم بود یا حلقه دستم و دلم برای برادرم تنگ شده بود ، دلم برای همه ی مردای زندگیم تنگ شده بود ...



  • ۰ نظر
  • ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۴
  • جیرجیرک .

بیست و سه

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۴۹ ب.ظ


امروز کادوی دوست عزیزِ عزیزم رو که "کتاب راز فال ورق" بود پستچی برام آورد . این کتاب پیشنهاد یه دوست خوب و خاص بود و هدیه ی یه دوست خوب و خاصتر دیگه. اول کتاب نوشتم اسم پیشنهاد دهنده و هدیه دهنده رو . دو نفری که ازم خیلی دورن و سوای از لذت فراوان خوندن یه قصه ی خوب فانتزی و فلسفی، درونم حس های تلخ و شیرینی از یادآوری خاطراتم با اون دو نفر دارم موقع خوندن کتاب . حس دلتنگی ، حس خوشحالی از داشتن دوستای خوب ، ... . صد بار گفتم بازم میگم  داشتن کسانی که حرف تو رو بفهمند و فکرتون به هم نزدیک باشه و نیاز به توضیح چیزی براشون نباشه خیلی لذت بخشه و گرانبها . خیلی وقتا توی رابطه ها حس کردم این ادم ممکنه از اون جنس باشه ولی وقتی از رابطه ها بیرون میام و فاصله میفته خیلیا از این لیست خط میخورند .


+به قول گابریل گارسیا مارکز :

دوستت دارم ؛ نه به خاطر شخصیت تو ؛ بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن پیدا میکنم ... .



  • ۰ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۹
  • جیرجیرک .

بیست و دو

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۴۵ ب.ظ


 سوم راهنمایی که بودیم توی تاریخ میخوندیم که یه کسایی که یادم نیست کیا بودن یه نفرو که یادم نیست کی بود محض مجازات مقطوع النسلش کردن ! بعد وقتی رفتیم اول دبیرستان که درس زیست داشتیم اونجایی که بحث راجع به ایکس و ایگرگ بود از خانوم ! پرسیدیم تو تاریخ اینجوری گفتن بهمون که طرفو مقطوع النسلش کردن و این در واقع یعنی چیکارش کردن طرفو !


بعدتر همین چند وقت پیش کنار دختر فامیلمون که دبیرستانی هست و رشته ش هم علوم انسانیه نشسته بودم و سر یه بحثی همینجوری گفتم آخرشم من نفهمیدم چه جوری بچه درست میشه . و ایشون با اون علم واسعه ش کاملا فرآیند ! رو برام شرح و بسط داد و انقدر راحت از تخمک و اسپرم و ما یتعلق بهما حرف زد که من از تعجب و حیرت نمیتونستم آب دهنم رو قورت بدم ، نکنه یه وقت زشت باشه !

نه تنها به قدرت خداوند و پیچیدگی و نظم بی حد خلقت بار دیگه ایمان آوردم بلکه اطلاعات به روز و کامل دخترک دبیرستانی و دید باز و اپن مایندیش رو هم بسی مورد تحسین و تشویق قرار دادم ، از خودم و قد و هیکلمم خجالت کشیدم ...



  • ۱ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۵
  • جیرجیرک .

بیست و یک

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ق.ظ


اگه غصه های زندگیمون کفاره ی گناهامونه پس شکر که همینجا داریم تاوان میدیم . فقط یه وقت غصه هامون انقد زیاد نشن دیگه خدا رو بنده نباشیم خدایی نکرده . خدا اون روزو نیاره ... خدایا خودت حواست به رابطه مون باشه ... خودت صدم ثانیه ای بینمون فاصله ننداز . مگه من غیر تو کیو دارم ؟
چیو دارم ؟ ممنونم که بهم غم دادی که وسط هجوم کارها و دلهره ها و فکرهام اومدم توی خلوتم با تو حرف میزنم ... . هوامو داشته باش ، همه کس ... همه کسم ...



  • ۲ نظر
  • ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۷
  • جیرجیرک .

بیست

يكشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۵۷ ب.ظ


وقتی تحریم ها در عمل برداشته نمیشود ، حتی در حد استفاده از نسخه ی پریمیوم لینکدین . تصویر رو در سایز واقعی ببینید .



حالا یه وقت نچسبوننمون به احمدی نژاد و آبااجدادش .

  • ۱ نظر
  • ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۷
  • جیرجیرک .