داستان کوتاه عشق و شله زرد

  • ۰۱:۵۸

پسرم چرا نمی‌خوای حقیقت رو قبول کنی؟ تو باید از فکر ثریا بیایی بیرون، اون تصمیم داره با پسر دایی‌اش ازدواج کنه، منم که به خاطر تو، به جای یک مرتبه چهار مرتبه باهاش حرف زدم، اما ثریا که مثل خودت تحصیلکرده است، وقتی مرتبه اول بهش گفتم پسرم از تو خواسته که در مورد ازدواجش با تو حرف بزنم، گفت: اجازه بدهید در این باره فکر کنم و دو روز بعد هم که منو تو حیاط دید، مثل یک دختر فهمیده و با شخصیت بهم گفت: «آقا اردشیر جوان خوب و با شخصیتیه که من مطمئنم هر دختری زنش بشه خوشبخت می‌شه، اما من...» و بعد توضیح داد که از نوجوانی دایی‌اش او را برای پسرش انتخاب کرده و الان هم به محض اینکه



دانشگاهش تمام بشه و برگرده شهرش، تصمیم داره با او ازدواج کنه و...

اینها را مادرم گفت تا آب پاکی بریزد روی دست من! نمی‌دانم، شاید هر کس دیگری جای من بود، برای همیشه از فکر دختری که چنین جوابی داده بود، بیرون می‌آمد! ولی من احساس عجیبی داشتم، احساسی که در ناخودآگاهم به من می‌گفت؛ مایوس نشو!

داستان عشق دنباله ار

  • ۰۰:۴۹

 شب باشکوهی بود.

شصتمین سالگرد ازدواج پدربزرگ و مادربزرگم رو جشن گرفتیم! به قدری همدیگر رو دوست داشتن که زبانزد خاص و عام بودن. از وقتی یادمه پدربزرگ واسه مادربزرگم مجنون بود و مادربزرگم لیلی! این عشق آسمونی و زیبا تو زندگی تمام بچه‌ها  و نوه‌ها هم اثر مثبت گذاشته بود و به همه‌مون ثابت شده بود که عشق واقعی افسانه و توهم نیست. همه دور هم جمع بودیم و راجع به مسائل مختلف صحبت می‌کردیم... اما در این میان چیزی بود که منو آزار می‌داد! از نگاه‌های خیره پسردایی منصور مانی خوشم نمی‌یومد


یه روز وقتی در حال خوند ن مجله بودم باهام تماس گرفت و بعد از کلی مقدمه‌چینی گفت: روژین، این روزها دارم یه حس جدید رو تجربه می‌کنم. حسی که تا به حال نسبت به هیچ‌کس نداشتم. حسی شبیه عاشقی...

در حالی که جا خورده بودم اما با خونسردی ظاهری گفتم: به سلامتی، مبارکه!

این بار بی‌مقدمه و با لحنی قاطع گفت: خودتو به اون راه نزن. خوب می‌دونم که حواست به نگاه‌های عاشقانه من هست.

Designed By Erfan Powered by Bayan