داستان کوتاه زندگی دوباره

  • ۱۲:۰۷

اونقدر راهروی سرد بیمارستان رو بالا و پایین رفته بودم که دیگه تو پاهام جونی نمونده بود! دل تو دلم نبود و مدام با ذکر و تسبیح خودمو آروم می‌کردم. آرمین همه دار و ندارم بود. همه عشق من به زندگی، پسر دردونه و یکی یه دونه من که بهونه‌ام برای نفس کشیدن بود و حالا وقتی در کمال ناباوری جسم نیمه جونش روی تخت بیمارستان می‌دیدم از درون آتیش می‌گرفتم و تصور نبودنش داغونم می‌کرد.



حدودا هجده سالم بود که با اتابک ازدواج کردم و حاصل این وصلت سه ساله، آرمین بود که بعد از رفتن اتابک همه دلخوشی من برای زندگی بود. آرمین یک ساله بود که اتابک به بهونه سرمایه‌گذاری به یکی از کشورهای غربی سفر کرد و دیگه هرگز برنگشت! اوایل خیلی پیگیری کردم و به هر دری زدم که از سلامتش باخبر بشم اما بعد از مدتی از طریق یکی از دوستان نزدیکش متوجه شدم اتابک دیگه قصد برگشتن نداره. باورم نمی‌شد اما چاره‌ای جز تحمل شرایط نداشتم و من فقط و فقط به امید آینده‌ای درخشان برای فرزندم عزمم رو جزم کردم و سعی کردم روی زمونه که باهام بد کرده بود رو کم کنم و زیر بار این مسئولیت کمر خم نکنم.

داستان خود کرده را تدبیر نیست

  • ۱۴:۳۴

خیلی دوستش داشتم، آنقدر که همه وجودم را از عشق او پر کرده بودم. حتی حاضر بودم، اگر زمانی فقط یک دقیقه از عمرم باقی مانده باشد، آن را به نادر بدهم تا به عمر و زندگی او یک دقیقه اضافه شود.


هرگز گمان نمی‌کردم تا این حد گرفتارش شوم، من که همیشه پسرها و دخترهایی را که در کوچه و خیابان به هم دل می‌بستند سرزنش می‌کردم، خودم اسیر یک عشق آتشین خیابانی شده بودم. او در مغازه لوازم یدکی نزدیک دانشگاه کار می‌کرد و نمی‌دانم که چطور شد همدیگر را دیدیم و عاشق هم شدیم، هر روز سر راهم می‌ایستاد تا مرا ببیند و من هم به این دیدارها عادت کرده بودم. اگر یک روز نمی‌دیدمش، همه لحظه‌هایم از غم و اندوه پر می‌شد.

داستان طعم شیرین خوشبختی

  • ۰۲:۱۶

دخالت‌های بی‌‌جای خانواده پدرم، پدر کارمندم را از ما دور کرده بود، آنقدر دور که هر دو هفته یک بار سری به ما می‌زد و دوباره به شهرستان باز می‌گشت. مادربزرگم آنقدر زیر گوش پدرم خواند تا راضی‌اش کرد انتقالی بگیرد و به شهرستان خودشان یعنی کرمان برود اما پدرم هر چه سعی کرده بود نتوانست رضایت مادرم را جلب کند. در نتیجه مادرم که معلم بود به همراه من و برادرم در تهران ماند، چهار سال بدون پدرمان سر کردیم اما با هزار سختی، من که فرزند بزرگ خانواده بودم برای این‌که کمک حالش باشم شیفت بعدازظهر را برای رفتن به مدرسه انتخاب کردم و مادرم صبح می‌رفت و ظهر به خانه باز می‌گشت خستگی کار مدرسه و کار خانه و نگهداری از بچه‌ها از یک طرف و نیش و کنایه‌های مادرشوهر و خواهرشوهرهایش از طرف دیگر پیر و خسته‌اش کرده بود.


سال سوم دبیرستان بودم که حمید برادر شوهر عمه‌ام از من خواستگاری کرد. پسر خوبی بود، دانشگاهش را تازه تمام کرده بود و در یک شرکت مهندسی مشغول شده بود، از قبل می‌شناختمش و در بعضی از مهمانی‌ها او را دیده بودم، از ته قلب به این وصلت راضی بودم، اما نفرتی که مادرم از خانواده شوهرش داشت

داستان روستای مرموز

  • ۰۰:۲۴

به راستی بی حکمت نیست که قدیمی ترها می‌گفتند آب گودال را پیدا می‌کند. حال این مثل، شده حکایت «من» در پی نوشتن این قصه مدتی بود که سردبیر در پی داستان‌های ماورایی که نوشته بودم و با استقبال مواجه شده بود، از من داستانی در این وادی‌ها می‌خواست و من به دلیل وسواس زیادم، دست به قلم برای هر سوژه‌ای نمی‌شدم و صبر کرده بودم تا موضوعی جذاب و جالب به پستم بخورد که بالاخره، «سوژه و من»، یکدیگر را پیدا کردیم، آن هم در شرایطی که علیرغم میل باطنی‌ام، می‌خواستم داستانی معمولی‌تر را برای نگارش شروع کنم.


جالب است که هنوز سطر آغاز را شروع نکرده بودم و بساط چایی را کنار لپ تابم علم کرده بودم که تلفنم زنگ خورد. مهدی بود، یکی از دوستان صمیمی و قدیمی‌ام.

- سلام بهرام جان، ببینم برای یه داستان ماورایی سوژه عالی می‌خوای؟

- سلام مهدی جان، چه جالب، اتفاقا همین الان درگیر همین مسئله بودم و داستان خوبی پیدا نکرده بودم.

- پس بی‌‌خیال همه چیز

داستان کوتاه رقیب

  • ۱۷:۵۸

بیست و یک سالم بود که با مهرداد نامزد شدم. در حقیقت با مهرداد در مهمانی فراغ التحصیلی دختر عمه‌ام آشنا شدم. پسری که بمب شادی و انرژی بود و همه را به وجد می‌آورد. پسری خوش چهره و جذاب از یک خانواده مرفه و سرشناس. چیزی که قطعا ایده آل خیلی از دخترهاست و منی که همواره دوست داشتم همسر آینده‌ام خوش برخورد و دارای روابط عمومی بالا و اهل گشت و گذار و مهمانی باشد، مهرداد برایم یک کیس عالی بود که وقتی در همان مهمانی متوجه نگاه‌های معنادارش شدم من هم با روی خوش از وی استقبال کردم و همان شب کافی بود تا یک ماه بعد مهرداد به اتفاق خانواده‌اش به خواستگاری من بیاید.


دوران نامزدی من و مهرداد یکی از رویایی‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. هر شب مهمانی، بیرون، رستوران و تفریح. هر روز، این طرف و آن طرف و هیجان و سینما و ماشین سواری و کلوپ...

اما این ابتدای ماجرا بود، چراکه کم کم متوجه این نکته شدم که ذات مهرداد با تن‌پروری و خوشگذارنی و رفیق بازی

داستان غریبه آشنا

  • ۱۰:۵۴

چند روزی بود که باهام قهر کرده بود. اصلا تازگی‌ها عادتش شده بود. سر هر چیز کوچکی عین دختر بچه‌ها قهر می‌کرد. من هم اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم. چون که طاقت دوریش رو نداشتم. یه عمر برای داشتن یه همچین مردی صبر کرده بودم. ولی امروز که داشتمش... هر چی بهش زنگ می‌زدم جوابم رو نمی‌داد. براش پیامک می‌فرستادم انگار نه انگار... کم‌کم به این فکر افتادم که شاید گوشیم خرابه... برای یکی از دوستام پیام دادم و بلافاصله جوابم رو داد. معلوم بود که این رابطه ماست که خیلی خرابه.

گوشیم که زنگ خورد، از تو آشپزخانه به سمتش دویدم. پیش خودم فکر کردم حتما اونم خسته شده و می‌خواد آشتی کنه. اما وقتی اسم آرزو را روی صفحه تلفن دیدم، حسابی حالم گرفته شد. مخصوصا که اصرار داشت برای فردا جمع بشیم خونه‌شون... برای دخترش جشن تولد گرفته بود و به این بهانه دوست‌های قدیمی را دعوت کرده بود. دلم می‌خواست بگم نمیام. اما هر کاری کردم نتونستم بگم نه... شب که مجید اومد خونه یک کمی اوضاع بهتر بود. حداقل جواب سلام و احوالپرسیم رو داد، اما هنوز هم سرسنگین بود. بهش گفتم که فردا قراره برم خونه آرزو... اونم فقط سری تکان داد و حرفی نزد.



با بی‌‌حوصلگی حاضر شدم و راه افتادم. شروع کردم به قدم زدن تو خیابون. به روز‌های گذشته فکر می‌کردم. به دانشکده، به آشنایی با مجید. به حرفای هم کلاسی‌ها. به همین آرزو که مدام می‌گفت«سر کاری دختر. شما دنیاتون با هم فرق داره» به مخالفت‌های خانواده. به عشقی که من همیشه بهش معتقد بودم. فقط نمی‌دونم چرا این روزها عشق معجزه نمی‌کنه...

داستان پیامک های تلخ

  • ۱۹:۲۲

... مانند یخی بودم که به آتش نزدیک شده باشد. ظاهری سرد، ولی از درون در حال ذوب شدن. امیدم را از دست داده بودم. نمی‌دانستم چه کار کنم. دور خود می‌چرخیدم...

... از شرکت که بیرون آمدم سوار ماشینم شدم. نگاهی به گوشی انداختم. دو بار تماس گرفته بود و چند پیامک. نمی‌خواستم جوابش را بدهم. غرورم را شکسته بود. هرگز انتظار چنین توهینی نداشتم. پیامی برایش فرستادم: «خیلی ناراحتم کردی!... نمی‌تونم باهات حرف بزنم!... بهم فرصت بده!... می‌خوام تنها باشم!... بهتره مدتی باهم حرف نزنیم.»




و گوشی‌ام را در حالت سکوت قرار دادم.

با بی‌‌میلی  راه خانه را پیش گرفتم. اتوبان بیش از حد شلوغ بود و مدت زیادی داخل ترافیک ماندم. صدای آژیر آمبولانس، بلندگوی پلیس و بوق ماشین‌ها کلافه‌ام کرده بود. تا اینکه راه باز شد و آرام آرام جلو رفتم. چند ماشین با هم برخورد کرده بودند. از سرنشینان ماشین‌ها خبری نبود. حتما با آمبولانس منتقل شده بودند. از شکل جدید ماشین‌ها معلوم بود که تصادف شدید بوده. بین ماشین‌های تصادفی، ماشینی بود هم رنگ ماشین نسترن.

داستان حباب

  • ۰۰:۴۶

امروز هفت روزه که ندیدمش. دستم بین موهاش نلغزیده. مدرسه نبردمش. برام نخندیده تا من از یک لحظه لبخندش، تمام روز بخندم. اولین باری که محمد حرف از جدایی زد، فکر نمی‌کردم که خیلی جدی باشه. فکر می‌کردم میخواد منو مجبور کنه تا به خواسته‌هاش دل بدم. سر کار نرم. رفت و آمد با فامیل رو محدود کنم. خلاصه حرف، حرف اون باشه. این بود که گفتم هر چی می‌خواد بشه. اصلا منم طلاق می‌خوام



 مهریه‌ای که نداشتم. پسرم هم هفت سالش تموم شده بود و حضانتش به من نمی‌رسید. دادگاه حکم کرد که «زوجه هفته‌ای بیست و چهار ساعت می‌تواند فرزند مشترک را ملاقات نماید.» ملاقات! نمی‌دونم چرا یاد ساعت تنفس زندانی‌ها افتادم. مخصوصا که می‌دونستم امیر دوست نداره با پدرش بره. پیش خودم گفتم اشکالی نداره.

داستان رفیق بد

  • ۱۶:۳۰

اول بار که وارد کلاس دانشگاه شدم، از خجالت داشتم آب میشدم. آن همه دختر و پسر را هیچ کجا و هیچ وقت یک جا ندیده بودم. آدم چشم و گوش بستهای بودم، البته به عقیده مادرم.  صدای سفارشهای مادرم هنوز داشت در مغزم رژه میرفت. از لابه‌لای جمعیت عبور کردم تا به روی تنها صندلی خالی ته کلاس آرام بگیرم. هنوز جلوس نکرده بودم که صدایی من را از نشستن بازداشت.

- نشین،....شکسته!



عین چنار انتهای کلاس ایستاده بودم و مایه ریشخند چند دختر دانشجو شده بودم. پیشانیام از عرق شرم، خیس شده بود، کمکم داشتم بیرون میرفتم که گرمای دستی را روی شانه‌هایم حس کردم.

- بیا بشین جای من،...من دارم میرم بیرون.

چند تعارف تکه پاره کردیم و در نهایت صندلی او را اشغال کردم. پترس فداکار قصهی من، قبل از بیرون رفتن خم شد و آرام در گوشم گفت:

- فقط یه زحمت بکش کیف و کتابم را بعد از کلاس با خودت بیار بیرون.

داستان کوتاه و زیبای پدر

  • ۲۳:۴۵

صدای زنگ تلفن که بلند می‌شود من هم از رختخواب بیرون می‌‌آیم! این روزها شب و روزم به هم دوخته شده نمی‌دانم شب‌ها کی خوابم می‌برد که صبحانه و ناهارم می‌شود یکی!؟ آبجی ریحانه است، آن قدر جواب نمی‌دهم که می‌رود روی پیغام‌گیر.

- داداش محسن معلوم هست کجایی؟ مگه آدم عاقل از خانه‌اش قهر می‌کند؟ خودمانیم چی برامون گم گذاشته، کجای زندگی وجودش رو کمرنگ کرده کی گفته خسته‌ام... قند را از دهانم بیرون می‌اندازم لیوان سرد شده چای را پس می‌زنم، گوشی را بر می‌دارم و می‌گویم: آقاجون اگه رسم عشق و عاشقی را بلد بود حرف من رو زمین نمی‌انداخت، چطور وقتی داداش صابر می‌خواست زن بگیره سوار مینی‌بوس شد، خطر جاده رو به جون خرید و تا مشهد رفت که فرزانه خانم رو خواستگاری کنه، صابر هم آن موقع دانشجو بود آقاجون هم بهش سرپناه داد هم از زن و بچه‌اش مراقبت کرد که صابر درسش تموم بشه و بره سرکار. ریحانه لبخند و بغضش قاطی می‌شود این را از لرزش صدایش می‌فهمم.


- آقاجون اگه رسم عشق و عاشقی رو بلد نبود جوانی و مردانگی و عمرش رو پای بچه‌هاش فدا نمی‌کرد که سر پیری منتظر باشه. تا حالا تو این سن و سال چشم به در بدوزه، ببینه کی وقت‌مان خالی می‌شه یه سری بهش بزنیم! قضیه فرزانه هم فرق می‌کرد، غریبه نیست دختردایی مونه کسی که هم خودش رو خوب می‌شناختیم هم خانواده‌اش رو اما این دختر خانم چی؟

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan