داستان طعم شیرین خوشبختی

  • ۰۲:۱۶

دخالت‌های بی‌‌جای خانواده پدرم، پدر کارمندم را از ما دور کرده بود، آنقدر دور که هر دو هفته یک بار سری به ما می‌زد و دوباره به شهرستان باز می‌گشت. مادربزرگم آنقدر زیر گوش پدرم خواند تا راضی‌اش کرد انتقالی بگیرد و به شهرستان خودشان یعنی کرمان برود اما پدرم هر چه سعی کرده بود نتوانست رضایت مادرم را جلب کند. در نتیجه مادرم که معلم بود به همراه من و برادرم در تهران ماند، چهار سال بدون پدرمان سر کردیم اما با هزار سختی، من که فرزند بزرگ خانواده بودم برای این‌که کمک حالش باشم شیفت بعدازظهر را برای رفتن به مدرسه انتخاب کردم و مادرم صبح می‌رفت و ظهر به خانه باز می‌گشت خستگی کار مدرسه و کار خانه و نگهداری از بچه‌ها از یک طرف و نیش و کنایه‌های مادرشوهر و خواهرشوهرهایش از طرف دیگر پیر و خسته‌اش کرده بود.


سال سوم دبیرستان بودم که حمید برادر شوهر عمه‌ام از من خواستگاری کرد. پسر خوبی بود، دانشگاهش را تازه تمام کرده بود و در یک شرکت مهندسی مشغول شده بود، از قبل می‌شناختمش و در بعضی از مهمانی‌ها او را دیده بودم، از ته قلب به این وصلت راضی بودم، اما نفرتی که مادرم از خانواده شوهرش داشت

داستان زیبای دروغ بزرگ

  • ۱۹:۲۶

سر صحنه فیلمبرداری گیج‌گیج بودم. تمام حواسم به امیرعلی بود! دلم می‌خواست زمان زودتر بگذره و دوباره ببینمش. چند روزی می‌شد که فقط تلفنی با هم در تماس بودیم و دلم حسابی براش تنگ شده بود...

«من و امیرعلی تو دانشگاه با هم آشنا شده بودیم و بعد از اتمام دوره کارشناسی با هم نامزد کرده بودیم. سال‌ها پیش پدر و مادرم رو تو سانحه رانندگی از دست داده بودم و امیرعلی با ورودش تو زندگیم رنگ و بوی تازه‌ای به دنیای تیره من بخشیده و قلبم رو از آن خودش کرده بود، چند ماهی می‌شد که به طور جدی نامزد کرده بودیم و تو تدارکات عقد و عروسی بودیم...»




با شوق فراوان به محل کار مرد رویاهام رفتم. وقتی رسیدم ساعت کاریش تموم شده بود و پشت میزش منتظرم بود. مثل همیشه با نگاه گرم و صحبت‌های دلنشینش، سرشار از انرژی شدم و دنیای پر از تنهایی فراموش شد!

از هر دری با هم صحبت کردیم و مثل همیشه از بودن در کنارش لذت بردم.

نزدیکای غروب که لحظه‌های تلخ خداحافظی بود با نگاهی پر از تردید به چشم‌هام نگاهی کرد و گفت: هستی! می‌خوام همین جا بهم یه قولی بدی!

Designed By Erfan Powered by Bayan