داستان زیبای عشق یک روزه

  • ۰۱:۳۳

درسم خوب بود، از همان روزهای اول مدرسه شاگرد خوب و با انضباطی بودم و همیشه بهترین نمره‌ها را می‌گرفتم. از حق نگذریم پدر و مادر خوب و دلسوزی هم داشتم. از هیچ کاری برای رفاه و آسایش ما دریغ نمی‌کردند. پدرم همیشه می‌گفت: «تو درستو بخون، نگران خرج تحصیل نباش، اگر پول کم بیارم حاضرم لباسمو هم بفروشم» خیلی زحمت می‌کشید. کارمند ساده یک شرکت تبلیغاتی بود، اما گاهی تا دیر وقت می‌ماند تا اضافه کاری کند. من هم همیشه دلم می‌خواست مایه افتخار پدر و مادرم باشم به همین خاطر همچنان درس می‌خواندم تا بهترین باشم.

با علاقه و پشتکار، همان سال اول دانشگاه قبول شدم و در همان رشته مورد علاقه‌ام شروع به ادامه تحصیل کردم. یک سال اول که گذشت بیشتر و بیشتر به درس و دانشگاه علاقمند شدم روزهای اول سال دوم بود هر بار که از پیاده‌رو به سمت در بزرگ دانشگاه می‌رفتم سنگینی نگاهی را روی خودم احساس کردم، با اولین احساس، قلبم به شدت  تپید و دست و پایم شروع به لرزیدن کرد به همین خاطر قدم‌هایم را تندتر کردم تا زودتر به دانشگاه برسم.



این ماجرا تا چند روز اتفاق افتاد تا این‌که یک روز صدای مردانه‌ای از پشت سرم گفت: «به خدا قصد مزاحمت ندارم می‌شه لطفا بایستید؟» این‌بار تا خود دانشگاه دویدم، دوستم مریم تا مرا دید پرسید: «چی شده دختر مگه جن دیدی؟!» بریده بریده گفتم: «یه پسره...می خواست...حرف بزنه!»

داستان ماهان و مهتاب

  • ۰۰:۳۰

 باد سردی از شیشه نیمه ‌باز اتوبوس به صورتش می‌کوبید. اما آنقدر در افکارش غرق بود که انگار سرمای آن را احساس نمی‌کرد، همه هوش و حواسش متوجه آگهی‌ای شد که در روزنامه دیده بود و در آن لحظه همه آرزویش این بود که کار خوبی باشد و او مشغول شود.


چند روزی از مرگ پدرش نمی‌گذشت، بعد از سال‌ها مبارزه با سرطان در برابرش تسلیم شده و برای همیشه از کنار خانواده‌اش رفته بود. حالا او مانده بود و مادر مریضش و خواهر و برادرهایش که محصل بودند. باید کار می‌کرد تا شاید بتواند جای خالی پدر را پر کند اما مطمئن نبود که بتواند این کار را انجام دهد.

داستان بی نهایت عشق

  • ۱۴:۵۴

 - متشکرم دخترم... شما تنها با پدر و مادر این جا زندگی می‌کنین...؟!

- بله... یه خواهرم شهرستانه، یه برادرم هم خارج از کشور زندگی می‌کنه یه برادرم که با خونوادش توی تهرونه... اما خب گرفتار کار و زندگیه... چطور مگه؟!

- آخه تا جایی که (میلاد) برام گفته شما دانشجو هستین... اونوقت کی از پدر و مادر نگهداری می‌کنه...


- خودم... آقای فرحزادی... من تقریبا سه چهار ساله که به این وضعیت عادت کردم. یعنی از وقتی که برادر کوچکم هم ازدواج کرد و رفت، البته قبلشم خیلی فرق نداشت چون از شش، هفت سال پیش که پدرم سکته کرد و زمین‌گیر شد من و مادرم بهش رسیدگی می‌کردیم و بعدشم که از چهار سال پیش مامان هم دچار ناراحتی قلبی شد و یه بارم که متاسفانه تصادف کرد و از اون به بعد علی رغم عمل جراحی با عصا مجبور شد راه بره و بعضی کارهای شخصی شونو نمی‌تونستن انجام بدن من فقط کمک می‌کردم.

Designed By Erfan Powered by Bayan