داستان کوتاه خطر بزرگ

  • ۰۰:۴۰

در تمام دوران تحصیلم هیچ نقطه ضعفی، از نظر مسایل اخلاقی نداشتم و کارهایی از این گونه، اصلا خوشم نمی‌آمد؛ همیشه سعی می‌کردم، دوستانم را که زمینه چنین انحرافاتی داشتند، را راهنمایی کنم. اما گرفتار


مشکلی شدم و فهمیدم همه کسانی که دچار انحراف و اشتباه شده‌اند، ذاتا بی‌‌بند و بار نبوده‌اند؛ بلکه اغلب آنها هم مثل من، بیش از حد به خودشان اطمینان داشته‌اند و اتفاقا از همین نقطه ضعف بزرگ، ضربه خورده‌اند.

ماجرا از آن جا آغاز شد که دیپلم گرفتم و در کنکور دانشگاه قبول نشدم. تصمیم گرفتم شغلی پیدا کنم... خانواده‌ام با این امر موافقت کردند؛ تنها مادرم به خاطر دغدغه‌هایی که نسبت به محیط کار آینده من داشت، با اشتغال من موافق نبود و می‌گفت: «دخترم! کار را می‌خواهی چه کار؟ بنشین درس بخوان و سال دیگر در کنکور شرکت کن، الان وضع طوری نیست که یک دختر جوان بتواند در هر محیطی کار کند.» ولی من به خاطر اعتماد بیش از اندازه به خودم، تصمیم گرفتم حتما شغلی پیدا کنم، تا به اصطلاح، متکی به خودم باشم و در آینده روی پای خودم بایستم. از آن زمان در جستجوی کار برآمدم؛ بالاخره روزی در صفحه آگهی روزنامه‌ای، چشمم به یک آگهی افتاد. تماس گرفتم و قرار شد برای مصاحبه به محل شرکت بروم.

داستان کوتاه امید

  • ۰۲:۵۲

پنج ساله بودم که پدرم مجبورم می‌کرد برم براش مواد بخرم. آنقدر خمار می‌شد که نمی‌فهمید داره چیکار می‌کنه. گاهی وقتا که واسه گرفتن مواد می‌رفتم، تو خونه اون آدمی که ازش مواد می‌گرفتم پر می‌شد از آدمای معتاد که نمی‌تونستن رو پاشون بند شن




- خیلی متاسفم، نمی‌دونستم دوران کودکی بدی داشتی.

- چرا تو متاسفی، اونی که باید متاسف باشه الان زیر خروارها خاک خوابیده.

- خدا رحمتش کنه، مرد خوبی نبود اما مرد بدی هم نبود، حداقل ظاهرش که این طوری بود.

- اون زمان که تو دیدیش آخرای عمرش بود و دیگه جونی نداشت تا بخواد کسی رو آزار بده.

- با این‌که خیلی آزارت داده بود بازم آخر عمرش پیش تو بود که ! چطوری تونستی نگهش داری؟

- آره اما وصیت شوهرم بود. خوب حالا تو بهم بگو ببینم چطوری اومدی تو انجمن سپیده خانم؟!

- داستان زندگی من خیلی پیچیده نیست. کم سن و سال بودم که پدرم مجبورم کرد با پسر عموم ازدواج کنم. بعد خدا بهم محمد رو داد. شوهرم معتاد بود و من با همنشینی کنار اون به مواد اعتیاد پیدا کردم. علی به شدت رفیق باز بود و این مسئله منو خیلی آزار می‌داد. تنها راهی که فکر می‌کردم می‌تونم از دست اونو دوستای نابابش خلاص بشم طلاق بود. با این‌که همه مخالف تصمیم من بودن، باز با اصرار ازش جدا شدم.

داستان کوتاه مژده حیات

  • ۲۱:۵۳

گاهی‌اوقات یک لحظه، تنها یک لحظه عصبانیت می‌تواند یک زندگی را به باد دهد، اتفاق ذیل را بخوانید و در لحظات حساس عصبانیت خود را کنترل کنید...

تو که رفتی نگاهم به پنجره خیره ماند. هنوز جای دست‌هایت روی شیشه می‌رقصید. ماتم برده بود. حسرتی در سینه ام شعله می‌کشید. وقتی به خودم آمدم که خم شده بودم و جای دست‌هایت را از این سوی شیشه می‌بوسیدم. آخ که چه قدر دل تنگ دست‌هایت هستم. موهایم از خاطره نوازش دست‌هایت تاب می‌خورد. دلم دوباره برای تبی که تن من را بسوزاند و چشم‌های تو را بی خواب کند می‌لرزید.


سرمای دست سرباز نگهبانم که روی شانه ام نشست در تنم دوید و از رویای تو جدایم کرد.

- کجایی داداش؟! برگرد سلولت.

و آستینم که آبرو داری کرد و قبل از اینکه با سرباز چشم در چشم شوم، اشک‌هایم را پنهان کرد...

*         *         *

یادت هست اولین باری که خزان گل سرخ توی حیاط، چشم‌هایم را لبریز کرد؟ یادت هست که امیر آقای همسایه اومد ومهربان پشت شونم زد و گفت:« مرد که گریه نمی‌کنه عمو»!

 من از شرم، تو اتاق دویدم و ازت پرسیدم:«آبروم رفت که گریه کردم؟»

داستان کوتاه لحظه آخر

  • ۰۹:۰۴

از وقتی که به خاطر دارم خانواده مادرم و خاله‌ام باهم مشکل داشتند. بیشتر مشکل و دعوای آنها هم بر سر اختلاف فرهنگ و نگاه مادرم با خاله‌ام بود که البته در این بین، شوهر خاله‌ام عامل شدت گرفتن این اختلاف بود.


مادر من مرجان با خاله‌ام مریم دو قطب متفاوت بودند. مادر من اهل درس و تحصیل و زندگی آرام بود و خاله مریم اهل جنجال و هیاهو و دردسر. این مهم و نوع طرز فکر در انتخاب همسرشان هم ادامه یافت و مادرم با پدرم که یک کارمند تحصیل کرده و با آبرو بود ازدواج کرد و خاله مریم با مردی شر و پر دردسر به نام نیما...

دانشگاه نوشت 3

  • ۱۹:۵۰



کاغذ فالی که گرفته بودمو مچاله کردم و انداختم تو سطل زباله و تو ذهنم با خودم مدام تکرارش کردم...
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید 
که ز الطاف خوشش بوی کسی می آید...
خنده م گرفته بود...مثل علی ذوقی تا بیته یادم می افتاد یه نیمچه لبخندی کنج لبام نقش می بست...آخه هیچوقت به فال اعتقاد نداشتم اینم از سر سماجت دختره فالفروش بود که خریدم...
پارک خیلی خوبی بود...البته فقط وقتایی که حال و هوام خوش بود...
حال و هوام که خوش بود...درختای پارک سرسبزتر می شدن...گلا رنگارنگ تر...آب حوضشم آبی تر...و...

داستان زیبای پاداش محبت

  • ۰۰:۴۳

بیست و یک ساله بودم که نادر به خواستگاریم آمد. قبل از او نیز تعدادی خواستگار داشتم. اما هیچ‌کدام را یا خودم یا خانواده نپسندیده بودیم. یکی دوتای‌شان هم که پسند ما افتاد، خودشان ظاهرا از من خوششان نیامده بود.

روزی که نادر به اتفاق مادر پیرش به خواستگاریم آمد، در آشپزخانه به اتفاق خواهرهایم از خنده دل درد گرفته بودی


جوانی که خواستگارم شده بود صاحب این مشخصات بود: «بیست و پنج ساله، پس از هشت سال ترک تحصیل، داشت سال آخر دبیرستان را می‌خواند فرزند یک زن و مرد روستایی بود، و پنجمین فرزند از هشت فرزند خانواده. فقط نادر به اتفاق مادرش در تهران زندگی می‌کردند و بقیه در روستا به همان زراعت و چوپانی مشغول بودند.

Designed By Erfan Powered by Bayan