داستان کوتاه جدایی

  • ۱۴:۲۳

یک سال پیش وقتی به جشن فارغ‌التحصیلی یکی از دوستانم به خانه‌شان دعوت شدم، برای اولین بار بود که با پویا آشنا شدم. ظاهرش پسر شرو شوری بود و به گونه‌ای حرف می‌زد که همه دخترای آن مهمانی دوست داشتند حتی برای چند دقیقه هم که شده باب گفتگو را باهاش باز کنند. من هم شیفته چهره و خوش زبانی‌های پویا شده بودم، اما خجالت ذاتی‌ام مانع از این می‌شد که با او گرم بگیرم .همان جا کنج سالن روی صندلی نشستم و تا پایان جشن ازجایم تکان نخوردم. فقط محوتماشای پویا شده بود



در حال و هوای خودم بودم که با شنیدن صدایی به خودم آمد. وقتی کمی خودم را روی صندلی جا به جا کردم و سرم را به عقب چرخاندم، یک‌دفعه دیدم پویا داره صدایم می‌زند. از من خواست اگر اجازه می‌دهم مرا تاجایی برساند. قند تو دلم آب شده بود و احساس می‌کردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم. باورم نمی‌شد پسری که این همه دختر در آن مهمانی به او توجه می‌‌کردند، همه آنها را رها کرده و می‌خواهد با من هم کلام شود.

داستان کوتاه تاوان

  • ۲۲:۱۰

از روزی که به یاد دارم چیزی نبوده که بخواهم و بیشتر از بیست و چهار ساعت طول بکشد تا آن چیز را پدرم برایم مهیا نکند.وضع مالی ما عالی بود و من و خواهر و برادرهایم همیشه در ناز و نعمت بودیم.این پول و ثروت افسانه‌ای نسل اندر نسل از پدربزرگان پدری‌ام به ما ارث رسیده بود. در واقع آنها از قدیم‌الایام صاحب و مالک مقادیر بسیار بسیار زیادی زمین کشاورزی و باغ و خانه و... در یکی از حاصلخیزترین مناطق کشور بودند و بدین سبب، همه فامیل از مال دنیا بی‌‌نیاز بود. برای همین ثروت و اصالت، جزو لاینفک فامیل ما به حساب می‌آمد و عیار سنجش آدمها میزان دارایی و عمق اصالت‌شان بود. این قانون نه فقط برای ما که در بین تمام عمه و عموهایم هم برقرار بود و در نتیجه من نیز با چنین تفکراتی رشد کردم.


البته در این بین، مادرم و خانواده‌اش هم نه به اندازه خاندان پدری ام، اما در نوع خود ثروتمند و اصیل بود. در واقع اجداد پدری‌ام بر این تفکر بودند که پول باید پول بیاورد و قرار نیست با این پول یتیم‌خانه دایر کرد و برای همین، هر کسی که می‌خواست زن بگیرد و یا شوهر کند موظف بود با فردی وصلت کند که بر میزان سرمایه و اصالت فامیلی طرف اضافه کند، نه این‌که موجب کم شدن دارایی‌های طرف شود.برای همین اساسا در اطراف ما تا دلتان بخواهد ثروتمند و پولدار بود.اما به هرحال زمانه متغیر است و اگر اجداد ما از طریق رعیت داری و ملاکی و خان و خان بازی بر پول خود می‌افزودند، نسل‌های بعدی که پدر من هم باشد با سرمایه‌گذاری‌ها و تجارت‌های دیگر، کسب درآمد می‌کردند و از آنجایی که پول با خود قدرت و نفوذ می‌آورد، پدرم خیلی زود تبدیل به یکی از افراد با نفوذ شد.

داستان کوتاه یک فرش پر دردسر

  • ۲۰:۰۷

سال 84 و درست همین روزها بود که خدمت سربازیم تمام شد، مردادماه سال بعد از طریق یکی از آشنایان برای مصاحبه استخدام به یک شرکت راهسازی رفتم و بعد از یک ماه آموزش به عنوان مسئول ماشین آلات شرکت در یکی از کارگاه‌های جدیدش در خوزستان مشغول به کار شدم. چند ماهی کار کردم اما به خاطر سختی کار و دور بودن از خانه استعفا دادم و برگشتم. چند ماهی بیکار بودم تا این که از اوایل سال 86 در یک کارخانه که قطعات یخچال می‌ساخت مشغول به کار شدم .



کارخانه یک خط تولید داشت و همه پرسنل آن به جز یک نفر آقا بودند. خانم کوشکی مسئول کنترل کیفیت شرکت و قدیمی ترین و با سابقه ترین عضو کارخانه بود  و به واسطه کارش مجبور بود که بداخلاق باشد و سختگیر، از آشنایان رئیس کارخانه بود و حرفش حسابی برو داشت کارگرها که زورشان می‌آمد از یک زن حرف شنوی داشته باشند اکثرا میانه خوبی با او نداشتند... از طرفی من تازه کار بودم و نابلد و برای یاد گرفتن کار هم که شده مجبور بودم

داستان عشق یک طرفه

  • ۲۱:۰۱

روی پله، جلوی درب ورودی نشسته بودم و بند کفش‌هایم را گره می‌زدم و پدرم با لباس‌های روغنی و سیاه کنار حوض آب نشسته بود و دست‌هایش را می‌شست. با دیدن من گفت:

- کمی کمک حال خواهرت باش که مجبور نشیم واسش معلم خصوصی بگیریم!

با بی حوصلگی گفتم:

- پدرجان! چن بار بگم! رشته من ادبیاته و از ریاضیات سر در نمی‌آرم!

- من که نفهمیدم رشته تو به چه دردی می‌خوره!

و غرولند کنان رفت داخل خانه. راستش گاهی برای خودم هم این سؤال پیش می‌آمد. خصوصا زمانی که از نوشتن ناامید می‌شدم .



اواخر زمستان بود و برفهای  کوچه ما هم مثل دیگر کوچه‌ها کم کم در حال آب شدن بود و بوی بهار از داخل خانه‌ها و چهره آدمهایی که بی صبرانه در تدارک جشن سالانه بودند به مشام می‌رسید. محله ما خیلی قدیمی بود و برای من که از شلوغی و جمعیت فراری بودم، جذابیت خاصی داشت و از قدم زدن داخل کوچه پس کوچه‌های آن لذت می‌بردم.

دانلود اپلیکیش داستان کوتاه

  • ۰۱:۴۸


  • ۱۷
Designed By Erfan Powered by Bayan