داستان گرگها

  • ۰۰:۴۹

پدرام با شور و شوقی بی‌‌نظیر ویترین مغازه‌اش را می‌چید و لباس‌های بافت را طوری مرتب می‌کرد تا بتواند نگاه رهگذران را به آنها جلب کند. در همین هنگام مثل این‌که فکری به ذهنش رسیده باشد، زود خودش را به پریسا همسرش که در طبقه‌ بالایی، روسری‌ها را مرتب می‌کرد رساند و بدون معطلی و بی‌هیچ مقدمه‌ای گفت: «آخر هفته بریم کیش؟!»


پریسا که به این تصمیمات عجولانه همسرش عادت داشت به آرامی گفت: «بلیط گرفتی؟!» پدرام قهقه‌ای زد و گفت «سه سوته می‌گیرم» بعد هم به سراغ دفترچه تلفن رفت و آن را ورق زد.

پدرام و پریسا سه سالی از ازدواج‌شان می‌گذشت، اما متاسفانه آنها هم به خاطر عدم آشنایی با مهارت‌های زندگی، تقریبا هر روز سر موضوعاتی پوچ و بی‌اهمیت بحث و جدل داشتند. که گاهی قهرهای‌شان از یک روز هم تجاوز می‌کرد. پریسا در افکارش غرق بود که با صدای پدرام به خودش آمد: «بیا خانم گوشی رو بگیر و هر شرایطی برای هتل دوست داشتی به این خانم بگو» پریسا گوشی را گرفت و با خانمی که از متصدیان آژانس بود صحبت کرد.

داستان پیانیست

  • ۱۵:۵۵

- شما شغلتون چیه آقا بهزاد؟

- عرض کردم که خدمت‌تون... من موزیسین هستم... آهنگساز!

- بنده هم شغل‌تون رو پرسیدم، نه سرگرمی و تفریح‌تونو!

همین چند جمله ابتدایی کافی بود تا بهزاد ترش کند و خیلی زود از پدرم خداحافظی کند و برود.



با رفتن او مانند پلنگی زخمی به سمت پدر یورش بردم و با خشم گفتم:

- واقعا که! این چه طرز رفتاری بود که با این بیچاره داشتین؟ چرا آبروی منو می‌برید؟

پدر هم که می‌دانست من چنین عکس العملی نشان خواهم داد، مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:

- مهشید جان چرا از روی احساس رفتار می‌کنی؟ مگه من بد تو رو می‌خوام؟

اما این کلمات چیزی نبود که مرا آرام کند و با همان لحن عصبانی پاسخ دادم:

داستان کوتاه حماقت

  • ۱۴:۳۵

چهره پدر را به خاطر نمی‌آورم. یکسال بیشتر نداشتم که پدرم خانه و زندگی‌اش را رها کرد و به امید ثروتمند شدن، برای کار رفت ژاپن و دیگر برنگشت. آنجا با زنی ژاپنی ازدواج کرد و همسر و تنها دخترش را به فراموشی سپرد. مادر چند سال چشم به راه شوهرش ماند اما وقتی از او خبری نشد، غیابی طلاق گرفت. بعد از طلاق، مادر، خانه اجاره‌ای‌مان را پس داد و ما به خانه پدربزرگ نقل مکان کردیم. من آن روزها شش سال بیشتر نداشتم، اما خوب به خاطر دارم که پدربزرگ مدام غصه من و مادرم را می‌خورد و خودش را سرزنش می‌کرد و به مادر می‌گفت:

«مقصر من بودم که تو سیاه بخت شدی دخترم. من رو حساب این‌که اون نامرد، پسر دوستمه به ازدواج شما رضایت دادم اما چه می‌دونستم که اون پست فطرت هیچ شباهتی به پدرش نداره و بویی از انسانیت نبرده!» مادر غصه دار بود. گاهی شب‌ها که از خواب بیدار می‌شدم، می‌دیدم که آرام آرام اشک می‌ریزد. مادرم در دوران نوجوانی، مادرش را از دست داده بود و علاقه شدیدی به پدرش داشت و برای این‌که پدر غصه او را نخورد در جوابش می‌گفت: «دیگه کاری نمی‌شه کرد. شما نباید خودتونو مقصر بدونید. کدوم پدری حاضر به بدبختی دخترشه؟ مگه کف دست‌تونو بو کرده بودید و می‌دونستید این‌طوری می‌شه؟»

داستان کوتاه خطر بزرگ

  • ۰۰:۴۰

در تمام دوران تحصیلم هیچ نقطه ضعفی، از نظر مسایل اخلاقی نداشتم و کارهایی از این گونه، اصلا خوشم نمی‌آمد؛ همیشه سعی می‌کردم، دوستانم را که زمینه چنین انحرافاتی داشتند، را راهنمایی کنم. اما گرفتار


مشکلی شدم و فهمیدم همه کسانی که دچار انحراف و اشتباه شده‌اند، ذاتا بی‌‌بند و بار نبوده‌اند؛ بلکه اغلب آنها هم مثل من، بیش از حد به خودشان اطمینان داشته‌اند و اتفاقا از همین نقطه ضعف بزرگ، ضربه خورده‌اند.

ماجرا از آن جا آغاز شد که دیپلم گرفتم و در کنکور دانشگاه قبول نشدم. تصمیم گرفتم شغلی پیدا کنم... خانواده‌ام با این امر موافقت کردند؛ تنها مادرم به خاطر دغدغه‌هایی که نسبت به محیط کار آینده من داشت، با اشتغال من موافق نبود و می‌گفت: «دخترم! کار را می‌خواهی چه کار؟ بنشین درس بخوان و سال دیگر در کنکور شرکت کن، الان وضع طوری نیست که یک دختر جوان بتواند در هر محیطی کار کند.» ولی من به خاطر اعتماد بیش از اندازه به خودم، تصمیم گرفتم حتما شغلی پیدا کنم، تا به اصطلاح، متکی به خودم باشم و در آینده روی پای خودم بایستم. از آن زمان در جستجوی کار برآمدم؛ بالاخره روزی در صفحه آگهی روزنامه‌ای، چشمم به یک آگهی افتاد. تماس گرفتم و قرار شد برای مصاحبه به محل شرکت بروم.

داستان روی تلخ

  • ۱۴:۱۶

توی فرودگاه به شیما که گریه می‌کرد و در عین حال می‌خواست گریه بابک نه ساله و بهارک هفت ساله‌ام را ساکت کند، رو کردم و گفتم:

پس یادت نره شیما... من سر ماه، هر چی حقوق گرفتم برات می‌فرستم. مقداری از پول رو برای خودت و بچه‌ها بردار. بقیه رو جمع کن، یا چیزی بخر که بشه فردا به عنوان سرمایه ازش استفاده کنیم.

شیما هم مدام اشک می‌ریخت و «چشم» می‌گفت. آخر سر هم زمزمه کرد:


تو نگران نباش فرهاد... درسته که سختی می‌کشی. اما من با پول‌ها، یا ماشین می‌خرم و یا یه خونه. ان‌شاءا... وقتی برگردی، دوران سختی همگی‌مون تموم می‌شه، من منتظرت هستم.

خم شدم و اشک‌های دو فرزندم را بوسیدم و با شیما خداحافظی کردم و هر سه را به خدا سپردم و راهی مالزی شدم.

هواپیما که از زمین کنده شد و آسمان تهران را ترک کردیم، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و ناخودآگاه بغضم درهم شکست و اشک‌هایم جاری شد. نمی‌‌دانم چرا، اما در آن لحظه به طرز وحشتناکی دلم برای شیما و دو فرزندم تنگ شد. مهماندار هواپیما که متوجه حالم شده بود به نزدم آمد و گفت:

- حال‌تون خوبه آقا؟ می‌‌خواین براتون کمی آب بیارم؟

داستان کوتاه باشگاه بدنسازی

  • ۲۱:۳۹

سرجدت فرشیدجان، بی‌خیال شو! بابا کی حال داره بره باشگاه!



- تنبل نباش دیگه! پاشو بریم. ثبت‌نامش با من. آقا اصلا فکر پولش هم نباش، شش ماه اول با من. تو فقط پایه باش با من بیا.

گیر داده بود. ول کن هم نبود. فرشید پسرخاله‌ام است، دو سال از خودم بزرگتر است و پیش باباش تو موبایل فروشی شون کار می‌کنه. از این بچه پرروها! که آش رو با جاش می‌خوره و به قول فرشاد برادرش به جای راه رفتن قل می‌خوره. حالا چند روز بود که گیر داده بود بریم باشگاه بدنسازی!

- ببین آریا! تو شش ماه بدنت ردیف می‌شه. مربی خودش به من گفت، اونوقت ملت تو کف می‌مونن. تریپت هزار برابر فرق می‌کنه دیگه اینطور نمی‌مونه!

داستان کوتاه درس بزرگ

  • ۱۹:۲۱

همیشه عادت داشتم قبل از خواب چند صفحه کتاب بخوانم، البته من و دوستم میلاد به خاطر علاقه به کتاب خوانی که داشتیم با هم یک کتاب از کتابخانه می‌گرفتیم و با هم آن را می‌خواندیم و تقریبا با هم تمامش می‌کردیم.

چند ماه پیش در یک شب بهاری، وقتی چشم‌هایم را از روی کتاب برداشتم ساعت ۱۰ شب بود و احساس خستگی و بی‌‌حوصلگی می‌کردم. با خمیازه‌ای از پشت میزم بلند شدم و به دوستم زنگ زدم و پرسیدم: شیری یا روباه! چند فصل دیگر مانده تا این کتاب را تمام کنی؟ میلاد هم تقریبا سی صفحه از کتاب را خوانده بود، طبق معمول چند دقیقه‌ای خوش و بش کرد و سپس پیشنهاد داد تا با هم گشتی بزنیم و یک لیوان آب میوه، نوشجان کنیم.


از شنیدن این پیشنهاد، استقبال کردم. بلافاصله آماده شدم و به دنبال میلاد رفتم. در آن شب زیبای بهاری، مزه‌پرانی‌های دوستم توی ماشین گل انداخته بود و با دلقک بازی‌های او، لحظات خوشی سپری می‌شد، اما ناگهان در خیابان کوهسنگی، خانم میانسالی را به همراه دختربچه‌ای دیدم  که کنار خیابان ایستاده است و دست تکان می‌دهد. به محض این که پایم را از روی پدال گاز برداشتم و سرعت خودرو کم شد خانم  میانسال  گفت: مستقیم!

داستان کوتاه عروس چاق

  • ۱۵:۱۵

بیست و دو سال سن دارم و ۵ ماه است که با نامزد شده‌ام. او پسر آرام و با وقاری است و برای ساختن آینده‌مان خیلی تلاش می‌کند، البته پدرش هم قول داده که طبقه دوم خانه خود را برای ما بسازد تا مشکلی از بابت مسکن نداشته باشیم.


افسوس که از همان روز اول با مادر شوهرم مثل کارد و پنیر هستیم. او مدام مرا مسخره می‌کند و می‌گوید: تو چرا این قدر چاق و بی‌‌ریخت هستی. ما خجالت می‌کشیم جلوی دوست و آشنا بگوییم عروس‌مان مثل غول، قوی هیکل و بدشکل است. حرف‌های تمسخرآمیز او باعث شد، دو خواهر شوهرم نیز از حریم احترام خارج شوند و مرا به باد تمسخر بگیرند. من هم فقط در جواب آنها می‌گفتم نامه فدایت شوم که برای‌تان ننوشته بودم تا به خواستگاری‌‌ام بیایید.

داستان کوتاه مسافر کربلا

  • ۱۷:۳۸

آن سال نیت کرده بودم که هر طور شده برم پابوس آقا. همیشه دلم برای دیدن حرم شش گوشه اش پر می‌کشید. اما آن سال برای ادای نذرم باید می‌رفتم زیارت امام حسین(ع). نذر کرده بودم گردن بند خانوادگیمون، که عتیقه محسوب می‌‌شود، رو ببرم کربلا و بندازم تو ضریح آقا. این گردن بند تو خانواده ما دست به دست از مادربزرگ مادرم به من رسیده بود. یه گردن بند با یه سنگ سرخ عقیق که دور تا دورش را یک شمش طلا پوشونده بود.


این گردن بند رو مادربزرگ مادرم از همسرش سر عقد هدیه گرفته بود و از همون موقع رسم شده بود که صاحب گردنبند، اون رو در مراسم عقد دختر بزرگش، به عروس هدیه بدهد. همون طور که مادرم این گردنبند رو به من هدیه داد و قرار بود من هم اون رو به دخترم هدیه کنم. اما وقتی تو بیمارستان بهم گفتند که حال دخترم خیلی بده و احتمال مننژیت و فلج مغزی زیاده، دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود. حتی آن گردنبد که چشم همه فامیل دنبالش بود و همه به خاطر داشتنش به من حسودی می‌کردند. پیش خودم نذر کردم عزیز ترین وسیله‌ای که تو دنیا دارم نذر عزیزترین آدم زندگی‌ام بکنم و این شد که نیت کردم اگر دخترم دوباره سلامت بشه، محرم که بشه با دخترم برم کربلا و همون جا این گردن بند رو تقدیم آقا کنم.

داستان کوتاه گذر جوانی

  • ۰۰:۴۱

دلش پر بود از مهر همسر جوان و مهربانش، دختری شهرستانی با سن و سالی کم، اما پاک و امیدوار، خانم خانه شده بود، با این‌که تقریبا هر دو سن و سال کمی داشتند و از نظر مالی در سطح نسبتا پایینی بودند، اما با همه وجود، از این‌که با هم زدواج کرده، خوشحال بودند و به هم عشق می‌ورزیدند. آنها معتقد بودند که پول خوشبختی نمی‌آورد و بیشتر عشق و محبت خوشبختی را معنا می‌بخشد.




مهری هم دلش می‌خواست در کنار همسرش کار کند و زندگی‌اش را در کنار همسرش رونق بخشد برای همین آنها تصمیم گرفتند برای تشکیل زندگی راهی تهران شوند تا بتوانند در کنار همدیگر و با هم یک زندگی خوب بسارند.

روزی که به تهران، به این شهر پر هیاهو قدم گذاشتند خوب می‌دانستند با آن پول اندک نمی‌توانند، جای خوبی را اجاره کنند، به همین دلیل سراغ پیر زنی که آشنای قدیمی‌شان بود و از قدیم با پدر و مادر مهری، نان و نمکی خورده بود رفتند. وقتی به خانه‌اش رسیدند و ماجرا را برای او گفتند پیرزن قبول کرد با همان پول اندک، زیرزمین خود را در اختیار آنها قرار دهد. یک اتاق 12متری تاریک و یک زیر پله که به جای آشپزخانه استفاده می‌شد و یک حمام که گویا از قبل انباری بوده و تنها با کمی سیمان، یک کفشو و یک دوش تبدیل به حمام شده بود.

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan