دانشگاه نوشت 2

  • ۰۰:۵۸

سیگار رو لای انگشتاش طوری می گرفت و پک می زد که هوایی ت می کرد نه اینکه هوس کنی بکشی...نه...
به اینکه آروم بین دو انگشتش می گرفت و لباشو می چسبوند و پک می زد، حسرت می خوردی...حسرت می خوردی که ای کاش تو جای اون سیگار لعنتی بودی یا لااقل موهات یا لبات جای اون بودن...
یه روزایی اما عصبی و ناراحت بود و اونو از همین سیگار کشیدناش می شد حس کرد...به همون نرمی قبل سیگار رو می گرفت ولی فاصله ی بین پک زدناش کمتر می شد...

دانشگاه نوشت ۱

  • ۱۹:۱۰

تو منو دوست داری یا اون کتابای حقوق لعنتی رو؟
هنوز سرش لای اون کتابا بود و بهم اعتنا نمی کرد انگار که نمی شنید چی میگم...
ناخودآگاه یاد اون روز افتادم ،روز جشن فارغ التحصیلیمون... من و حمید هم دوره ای بودیم جشن فارغ التحصیلیمون که تموم شد هنوز حمید کتاب حقوق مدنی تو دستش بود و ورق می زد و همچنان با اون مداد همیشگی بعضی جاهاشو تیک میذاشت...همه داستان زندگیش رو می دونستن اینکه باباش با نامردی تمام
Designed By Erfan Powered by Bayan