دانشگاه نوشت ۱

  • ۱۹:۱۰

تو منو دوست داری یا اون کتابای حقوق لعنتی رو؟
هنوز سرش لای اون کتابا بود و بهم اعتنا نمی کرد انگار که نمی شنید چی میگم...
ناخودآگاه یاد اون روز افتادم ،روز جشن فارغ التحصیلیمون... من و حمید هم دوره ای بودیم جشن فارغ التحصیلیمون که تموم شد هنوز حمید کتاب حقوق مدنی تو دستش بود و ورق می زد و همچنان با اون مداد همیشگی بعضی جاهاشو تیک میذاشت...همه داستان زندگیش رو می دونستن اینکه باباش با نامردی تمام

بخشی از یک داستان یا فصلی از یک زندگی

  • ۰۹:۱۲


همانطور که صدای آقام با مادرم از اتاق بغلی می آمد که می گفت: میدانم آخر کله شان از گشنگی که باد کند معنی مخالفتم را می فهمند.
عزیز دستی به سرم کشید و گفت: هیچکس از بی پولی نمرده آخرش هم همه مان از بی عشقی می میریم...و من درحالیکه در آغوشش خودم را جابجا میکردم تپش های قلبش را هم به خوبی...احساس میکردم...یکی در میان میزد...
ازش پرسیدم: عزیییییز آخر هم نگفتی تو عاشق آقا جان اول شدی یا...نگذاشت بقیه حرفم را تمام کنم...و گفت:چه میدانم...چه سوالا می پرسی این وقت شبی...بخوابیم که دیگر خیلی دیر شده و فردا هزار تا کار داریم...و عزیز بیچاره نفهمید که تپش های قلبش که دیگر تند و تندتر شده بودند جواب سوالم را دادند...یکی دو ساعتی گل پنبه ای را که علی سر زمین دور از چشم بقیه کارگرها به من داده بود و ازم خواسته بود تا مادرش را برای صحبت با مادرم بفرستد را در دستانم محکم گرفتم و یاد آن لحظه افتادم و چشمانم را بستم...و خوابیدم...و خوابهای خوب دیدم...خوابهای خیلی خیلی خوب...

نویسنده :
زهره میرشکار

Designed By Erfan Powered by Bayan