داستان کوتاه یکی یکدونه

  • ۲۲:۵۲

جلوی آینه در حال مرتب کردن سر و وضعم بودم که مادرم در زد و وارد شد.

طبق معمول همیشه که عادت داشت پسر یکی یه‌دونه‌اش رو لوس کنه، کلی قربون صدقه‌ام رفت و بی‌مقدمه گفت: حسین‌جان چرا به زندگی‌ات یه سر و سامانی نمی‌دی؟ دیگه داره کم‌کم از سن و سالت می‌گذره‌ها! وقتشه من و بابا، برات آستین بالا بزنیم. اگه رضایت بدی بعد از محرم و صفر برای خواستگاری دختر آقای بهداد اقدام کنیم. با لبخندی شیطنت‌آمیز به چهره‌اش نگاه کردم و گفتم: خانم خوشگله! این پنبه رو از گوشت بیرون کن که من به این زودی‌ها دست از سر تو و بابا بردارم. من حالا حالاها بیخ ریشتونم!

مادرم از لحن بیانم خنده‌اش گرفت و گفت: تو هم این پنبه رو از گوشت بیرون کن که من بذارم از وقت ازدواجت بگذره! آخه مادر، من و بابات آرزو داریم نوه‌مون رو ببینیم.

پیشونی‌اش رو بوسیدم و گفتم: من که فعلا قصد‌شو ندارم اما تا خدا چی بخواد.

مادرم با لبخندی از سر رضایت تا جلوی در بدرقه‌ام کرد و از هم خداحافظی کردیم.

روز پرکاری رو پیش رو داشتم و باید با برنامه‌ریزی دقیق به تمام کارهام می‌رسیدم. طبق معمول هر روز تو مسیر دفتر بودم که پشت چراغ قرمز، چشمم به صحنه‌ای افتاد که تاثیر زیادی روم گذاشت. چشمم به صحنه قفل بود! تا حدی که وقتی چراغ سبز شد، متوجه نشدم و همچنان محو تماشا بودم!

دختر و پسر کوچکی که از تشابه چهره‌شان کاملا مشخص بود خواهر و برادرن در حال زدن آکاردئون بودن. صحنه‌ای که منو واقعا تحت تاثیر خودش قرار داد، لحظه‌ای بود که دخترک معصوم که مشخص بود از برادرش کوچک‌تره عاشقانه، دست‌های برادرش رو «ها» می‌کرد تا سرما رو متوجه نشه و همچنان به آکاردئون زدنش ادامه بده.

کنار خیابون نگه داشتم و با بغضی غریب، چند دقیقه‌ای به آهنگ غم‌انگیزی که می‌زد گوش کردم. آهنگ «سلطان قلب‌ها» بود. بی‌نهایت زیبا می‌نواخت و تمام عابران رو مجذوب خودش کرده بود. به حرکات عاشقانه خواهرش نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم. چند دقیقه‌ای که گذشت از جیب پیرهن کهنه‌اش بسته نیمه تمام بیسکویتی رو درآورد و از توش یه دونه بیسکویت جدا کرد. با کنجکاوی تمام به دست‌هاش خیره مونده بودم که ببینم چی کار می‌کنه؛ با دست‌های یخ زده‌اش بیسکویت رو از وسط نصف کرد. تکه‌ای رو در دهان برادرش و نصف دیگرش رو خودش خورد، اما با اکراه! دلش می‌خواست نیم دیگرش رو هم برادرش بده اما با اصرارهای برادرش قبول کرد که خودش بخوره!

دیگه صبر کردن بیشتر از این جایز نبود. با این‌که کلی کار داشتم اما ماشین رو درجای مناسب پارک کردم و به طرف‌شون رفتم. تا نزدیک‌شون شدم هر دو با لبخندی دلنشین سلام کردند. خیلی به دلم نشسته بودن. از سر شوق کنارشون نشستم و گفتم: از شباهت چهره‌تون معلومه که خواهر و برادرید.

دختربچه که سر زبون‌دار بود مودبانه گفت: بله، احمد برادر بزرگمه که خیلی خوبه و من خیلی دوستش دارم.

احمد لبخند مغرورانه‌ای زد و از این‌که خواهرش ازش تعریف کرده بود، خوشش اومد.

دست انداختم دور گردن احمد و گفتم: بله، کاملا معلومه که چقدر دوستش داری! اینو وقتی فهمیدم که دست‌هاشو با نفست، گرم می‌کردی تا یخ نکنه... هر دو با تعجب نگاه کردن و احمد گفت: شما از کجا دیدی؟

لبخندی زدم و گفتم: من اون سمت خیابون پشت چراغ قرمز بودم که این صحنه قشنگ رو دیدم. باورت می‌شه که بهت حسودی کردم! همون لحظه دلم خواست که منم یه خواهر داشتم و اینقدر هوامو داشت! بعد رو به دختر بچه کردم و گفتم: راستی، اسم شما چیه خانوم کوچولوی مهربون؟ نگاه شیرینی کرد و گفت: زهرا.

گفتم: به‌به! چه اسم قشنگی. هیچ می‌دونید شما دو تا جزو بچه‌هایی هستید که حسابی به دلم نشستن؟ در ضمن احمدآقا شما هم خیلی زیبا ساز می‌زنی. آفرین به این هنرت. هر دو نگاه مغرورانه‌ای به هم انداختن و با خوشحالی، از مبلغ پولی که بهشون داده بودم تشکر کردن.

*         *         *

اون روز تا لحظه‌ای که به خواب برم پر از انرژی مثبت بودم. آشنایی من با احمد و زهرا ظاهرا یه اتفاق ساده بود اما یه حس خوب با خودش آورد که منشاش برام مشخص نبود! نزدیکای صبح خواب دیدم بر بلندیه سکویی ایستادم و همه تشویقم می‌کنن. خیلی حس خوبی بود. حتی در رویا هم زیبا بود!

صبح تو همون خیابون دیدمشون. اما این بار یه فکر مثل جرقه از ذهنم گذر کرد. بهترین فکر ممکن بود. من فیلمساز بودم و می‌تونستم از احمد و زهرا یه فیلم مستند بسازم و تصمیم گرفتم تمام اون روز رو به این کار اختصاص بدم تا به نتیجه برسم. دوباره ماشین رو پارک کردم و رفتم تو پیاده‌رو. تا منو دیدن خندون به طرفم اومدن و سلام کردن. بعد از سلام و احوالپرسی سریع رفتم سر اصل مطلب. ازشون خواستم کار رو رها کنند و چند دقیقه‌ای کنارم بنشینن تا در مورد فکری که تو ذهنم بود باهاشون صحبت کنم. وقتی بحث جدی شد گفتم: بچه‌ها! من فیلمسازم. امروز تصمیم گرفتم از زندگی شما یه مستند بسازم. می‌دونید معنی مستند چیه؟

احمد در حالی که حسابی رفته بود تو حس گفت: بله من می‌دونم. مثل مستند راز بقا!!

ناخودآگاه زدم زیر خنده و گفتم: البته دور از جون شما دو تا.

زهرا از خنده من خنده‌اش گرفت و گفت: خب عمو، خودت بگو مستند یعنی چه؟

دستی رو موهایش کشیدمو گفتم: مستند یعنی واقعیت! یعنی تمام اتفاقات رو بدون کم و زیاد نشون دادن! البته با بازی خودتون. شما به کارتون می‌رسید و من فیلم می‌گیرم.

احمد گفت: باید از مامان و بابام اجازه بگیریم. حرفش رو تایید کردم و گفتم: البته که باید اجازه بگیرید. حالا پدر و مادرتون کجا هستن؟

زهرا با همون صدای ظریف کودکانه‌اش گفت: بابام نابیناست و همراه مامانم چند تا خیابون بالاتر دستمال پارچه‌ای و فال می‌فروشن... از شنیدن این جمله خیلی غمگین شدم، تو خودم رفتم و گفتم: خونه‌تون کجاست؟

احمد گفت: خیلی دور...

کنجکاوانه گفتم: می‌شه یه روز منو ببرید خونتون؟ می‌خوام با پدر و مادرتون آشنا بشم و در مورد کار باهاشون صحبت کنم. هر دو قبول کردن و قرار شد اگه پدر و مادرش اجازه دادند برای دیدن‌شون برم. احساس می‌کردم این جور افراد با زندگی‌های سختی که دارن باید بیشتر دیده بشن. باید بیشتر بهشون پرداخت، بیشتر در موردشون فکر کرد و حرف زد! احساس می‌کردم آدم‌هایی که ساده از کنارشون می‌گذریم یه دنیا قصه پر غصه دارن که به چشم هیچ‌کس نمی‌یاد! هیچ گوشی خریدار حرف‌هاشون نیست و وظیفه خودم دونستم هر طور که شده این مستند رو بسازم و لااقل به زندگی یکی از هزاران نفر بپردازم. تو افکار خودم غوطه‌ور بودم که با صدای زیبای آکاردئون احمد به خودم اومدم. با نگاهی پر از امید به دست عابرهای پیاده‌ای که ازکنارشون رد می‌شدن چشم می‌دوختن...

انگار تازه بزرگ شده بودم!! تازه رشد کرده بودم!! با خودم عهد بستم هر طور که شده این تصمیم رو علنی کنم روز بعد با خوشحالی تمام هر دوشون رو سوار کردم و به طرف خونشون که به قول احمد خیلی‌خیلی دور بود رفتیم.

اتاقی کوچک که خالی از پنجره بود، در ته شهر، با دیوارهایی نمور، قالیچه‌ای موریانه خورده و علاءالدینی کوچک که تنها وسیله گرمازای اون‌ها بود!... اما... جدا از تمام اینها، صفا و صمیمیتی بین‌شون موج می‌زد که ستودنی بود! پدرشون مردی حدودا پنجاه ساله، با چهره‌ای شکسته، موهایی سپید و چشمانی پر از حرف که قادر به دیدن نبود! تمام ماجرا رو براشون تعریف کردم و از اهدافم گفتم: خوشبختانه با تصمیمی که گرفته بودم، موافقت کردند و قرار شد بابت هر روزی که جلوی دوربین من کار می‌کنن صد هزار تومان بهشون پرداخت کنم. از شنیدن این خبر برق شادی تو چشم‌های احمد و زهرا موج می‌زد. پدرشون با چهره‌ای مهربون گفت: پسرم! درسته که گرفتن این پول برای بچه‌های من خیلی شیرینه اما ما برای گرفتن پول این کار رو قبول نکردیم! ما، هم دوست داشتیم به شما که درد آدم‌ها برات مهمه کمکی کرده باشیم و هم دیگران رو از دنیای اطراف‌شون باخبر کنیم.

مجذوب حرف زدنش شده بودم. خیلی رسا و شیوا صحبت می‌کرد. بی‌مقدمه گفتم: شما خیلی قشنگ صحبت می‌کنید. چند کلاس درس خوندید؟

لبخندی زد و گفت: من از دوران راهنمایی یعنی درست از زمانی که پدرم رو از دست دادم مجبور شدم مدرسه رو رها کنم و به خاطر خواهر کوچکم توی جوشکاری مشغول به کارشم. این چشم‌های نابینا یادگار همون دورانه! اما پدرم در زمان خودش سخنور قدری بود! خیلی قشنگ صحبت می‌کرد. شاید ژنی باشد و من کمی از پدر خدا بیامرزم ارث بردم! لبخندی زدم و گفتم: شما و خانواده‌تون بسیار مودب و باسواد هستید. چون سواد، به خوندن دفتر و کتاب نیست، سواد فرهنگی یعنی داشتن شعور و ادب و باعث افتخار منه که خدا خواست و با شما آشنا شدم. در ضمن من می‌دونم که شما به خاطر پول این کار رو قبول نکردین اما من خودم دوست دارم در قبال زحمتی که این دو تا برای فیلم من می‌کشن یه هدیه کوچیک تقدیم‌شون کنم.

اون روز با تمام اتفاقات تلخ و شیرینیش گذشت و شب، در مورد احمد و زهرا و تصمیمی که گرفته بودم با پدر و مادرم صحبت کردم. پدرم مثل همیشه، به این کار تشویقم کرد و مادرم با خوشحالی گفت: فردا همراهت می‌یام تا بریم و براشون دو دست لباس گرم زمستونی بخریم. صبح اون روز به همراه مادرم به دیدن‌شون رفتیم و گفتم: بچه‌ها این خانم، مادر منه. وقتی فهمید دو تا دوست خوب پیدا کردم دلش خواست که شما رو از نزدیک ببینه. زهرا با معصومیتی که تو صداش بود گفت: مادرتون مثل فرشته‌هاست. هر دو خندیدیم و تشکر کردیم. رو به احمد کردم و گفتم: حالا یه آهنگ خوب برای مادر من بزن که خیلی تعریفت رو کردم و احمد شروع به نواختن کرد... بعد از این‌که آهنگش تموم شد مادرم تشویقش کرد و گفت: امروز من و حسین می‌خواهیم بریم خرید، دوست داریم شما دو تا هم همراه ما بیایید!

زهرا نگاهی به احمد کرد و احمد سرش رو به علامت تایید تکون داد و دنبال‌مون اومدن. مادرم برای هر کدوم‌شون دو دست لباس خوب زمستونی گرفت. اول قبول نمی‌کردن اما به اصرار مادرم با خوشحالی، هدیه‌هاشون رو از دستم گرفتند... و از فردای اون روز کار ما به طور جدی شروع شد. به همراه دستیارانم به محل فیلمبرداری رفتیم و دوربین رو سمت پیاده‌رو نصب کردیم... بازیگران خوبی بودن. به تمام نکاتی که می‌گفتم توجه می‌کردن. هر چند نمی‌شد اسم‌شون رو بازیگر گذاشت، چون بازی نبود. این، عین واقعیت بود با این تفاوت که حالا یه دوربین به این زندگی اضافه شده بود که لحظه‌های ناب این دو رو ثبت کنه. لحظه‌هایی که می‌تونست کنار هم‌سن  سال‌هاشون پشت میز مدرسه سپری کنن. لحظه‌هایی که می‌تونست کنار بخاری یا شومینه و در کنار خانواده سپری بشه اما...

یک بار در حین فیلمبرداری از زهرا پرسیدم چه ماهی رو از همه ماه‌ها بیشتر دوست داری؟ توقع داشتم ماه تولدش رو بگه اما با سادگی تمام و با نگاهی معصوم گفت: همین ماه! چون توی ماه محرم امام حسین(ع) نمی‌زاره ما سر گرسنه زمین بذاریم و بهمون غذا می‌رسونه!... اشک تو چشم‌هام جمع شد و واقعا حرفی برای گفتن نداشتم!...

تمام انرژی و وقتم رو برای این مستند خرج می‌کردم و به نتیجه‌اش امید داشتم. ایمان داشتم که «هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند» و در کمال ناباوری این اتفاق شیرین افتاد!

مستند من به خواست خدا و به حرمت ماه عزیز محرم، چندین جایزه سینمایی گرفت و اول شد! این بهترین و دلچسب‌ترین اتفاق زندگی من تا به امروز بود. باورش برام سخت بود اما تصاویر زنده زهرا و احمد، حرکات دلنشین و صحبت‌های زیباشون چنان تاثیر عظیمی روی مستند گذاشته بود که مورد پسند تمام منتقدین قرار گرفت و حسابی گل کرد و این اتفاق زمانی قشنگ‌تر شد که تصمیم گرفتم تمام جایزه نقدی این مستند رو با دل و جان به طور مساوی بین احمد و زهرا تقسیم کنم چرا که معتقد بودم تصاویری که باعث گرفتن این جایزه شد تمام و کمال حاصل تلاش دختر و پسر کوچکی بود که با ناملایمت‌های زندگی می‌جنگیدند و خم به ابرو نمی‌آوردن و همین که حرکات روز اول زهرا این انگیزه رو در ذهن من ایجاد کرده بود که این مستند رو بسازم برام کافی بود.

سال‌ها از اون اتفاق شیرین گذشته و مشغله کاری من باعث شد بعد از ماه‌ها، کم‌کم از زندگی زهرا و احمد فاصله بگیرم تا این‌که یک روز در کمال ناباوری دخترکی حدودا پانزده، شانزده ساله به همراه پسری بیست ساله وارد دفترم شدند. چهره‌هاشون بسیار آشنا بود اما به خاطر گذر زمان و حواس‌پرتی خودم، نشناختمشون، تا این‌که بعد از شنیدن اسم احمد و زهرا حس غیرقابل توصیفی بهم دست داد که با دنیا عوضش نمی‌کنم هر دو نونوار و شاداب و باز هم در کنار هم...

بعد از پذیرایی و خوش و بش احمد گفت: شما کار بزرگی در حق ما کردین. شاید اون روزها عقل‌مون نمی‌رسید اما حالا تازه فهمیدیم که چه خدمتی در حق من و خانواده‌ام کردید. فیلمی که از ما ساختید باعث شد یه گروه بزرگ موسیقی منو به کار در کنار خودشون دعوت کنند و این یه معجزه بود.

زهرا هم لبخندی زد و گفت: منم با نیمی از پولی که حق شما بود، اما به من هدیه دادید تونستم تو مدرسه ثبت‌نام کنم و مشغول تحصیل بشم و باقی پول رو هم به پدر و مادرم دادم تا خودشون در موردش تصمیم بگیرن. شما فرشته نجات ما بودید. درسته پیدا کردن‌تون کار آسونی نبود اما از خودتون یاد گرفتیم که هیچ کاری نشد، نداره و خوشحالیم که بعد از سال‌ها پیداتون کردیم.

زبانم از بیان کلمات قاصر بود. تمام تنم از هیجان گر گرفته بود و حس غروری شیرین سراسر وجودم رو گرفته بود. از لطفی که به من داشتند تشکر کردم و تصمیم گرفتیم این زنجیره دوستی رو محکم‌تر کنیم، با این تفاوت که این بار همسرم و فرزند خردسالم به این زنجیره اضافه شده بودند و پدر و مادرم هم بالاخره به آرزوی دیرین‌شون که دیدن عروس و نوه‌شون بود رسیدند. «به امید روزی که هیچ کودکی سر گرسنه بر بالین نگذاره.»

سعید بیگی
سلام
جالب بود. سپاس!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan