داستان کوتاه کافه محبت

  • ۰۲:۰۰

اربعین نزدیک بود. سال‌ها بود که همسرم اصرار می‌کرد بریم کربلا. از وقتی راه باز شد، هفته‌ای نبود که التماس نکنه بریم پابوس آقا. خیلی از دوستام رو آنجا جا گذاشته بودم، شاید به همین خاطر بود که هر سال با این‌که دلم می‌‌خواست به کربلا بروم، اما به خاطر وضعیت جسمانی‌ام، این اتفاق پیش نمی‌‌افتاد. حالا پای چپ خودم بمونه که همان جا برای همیشه رفیق نیمه راه شد. اما حالا که صَدام رو مثل یک موش از یه دخمه درآوردند و بالای دار کشیدند همه چیز فرق می‌کرد. باورم نمی‌شد آن مرد جنایتکار به این روزگار بیفتد. یاد حرف‌های رفیق جانبازم که سال پیش شهید شد افتادم... همیشه می‌گفت این «آدمکش موندنی نیست و ما هم با مردم عراق سر جنگ نداریم...»


تا این‌که دو سال پیش، وقتی به همسرم گفتم که برای سفر آماده بشه سر از پا نمی‌شناخت. بنده خدا سال‌ها، دوری و دل‌نگرانی و زندگی در کنار یک معلول رو تحمل کرد و هیچ وقت دم نزد و حالا بعد از سال‌ها راهی سرزمینی شده بود که عمری زیارتش رو آرزو داشت. اما من ازش خواستم یک بار دیگه از خود گذشتگی کنه و تا کربلا رو بدون من بره، تا اونجا به هم ملحق بشیم. حسابی دلخور شد و البته دلخوری‌اش هم بجا بود: می‌گفت من این همه سال صبر کردم تا با هم بریم و حالا...

داستان کوتاه روز سوم

  • ۱۸:۱۴

- این کارو با خانواده‌ات نکن «سهیل»...

این جمله‌ای بود که بارها و بارها به همسرم می‌گفتم، اما گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود که نبود!

من و سهیل، سال‌ها پیش با هم ازدواج کردیم و صاحب سه فرزند شدیم. دو پسر و یک دختر.



پدر همسرم بعد از طی کردن یک ماه بیماری سخت از میان ما رفت و قبل از فوتش اختیار تمام اموال رو به تنها پسرش و البته فرزند ارشدش که همسر من بود واگذار کرد تا بعد از فوتش به طور مساوی بین اعضای خانواده‌اش تقسیم کند، اما متاسفانه سهیل برخلاف تصوری که همه ما داشتیم بعد از فوت پدرش رنگ عوض کرد و انصاف رو زیر پا گذاشت! سهیل امانت‌دار خوبی نبود و درست بعد از مراسم چهلم پدرش به این موضوع پی بردیم. سهیل نه تنها حرمت مادرش رو نگه نداشت بلکه حق دو خواهر کوچک‌تر از خودش که یکی از اون‌ها ازدواج کرده بود و وضع مالی چنان خوبی نداشت رو هم خورد. باورم نمی‌شد مردی که همه به اسمش قسم می‌خوردن چه طور تونسته بود اینقدر بی‌مرام بشه و حرمت خانواده‌اش رو نگه نداره! اونم به خاطر مال بی‌ارزش دنیا!

داستان کوتاه روی بد زندگی

  • ۱۷:۰۱

دلم برای روزهای خوب با هم بودن تنگ شده. دلم به اندازه همه دنیا برای خانواده‌ام به خصوص پدر و مادرم تنگ شده. اما فکر می‌کنم با دیدین صفحه فصل شکوفایی و نوشتن بخشی از سرگذشتم در مجله خانواده‌سبز می‌توانم کمی آرام شوم، نمی‌‌دانم چرا زندگی برای بعضی‌ها روی بدش را نشان می‌‌دهد.


فاجعه سنگینی بود. در یک آن، زمین شهر بم لرزید و همه جا با خاک یکسان شد. فریاد می‌زدم، جیغ می‌کشیدم ولی هیچ کس نمی‌توانست کمکی بکند. انگار قسمت بود که پدر، مادر و برادر کوچکم زیر خروارها خاک دفن شوند و امدادگران مرا نجات دهند. بعد از آن فاجعه، تا چند هفته، نزد بستگانم که در کرمان زندگی می‌کردند، ماندم، اما هنوز از آن حادثه شوکه بودم که بهانه‌های فامیل شروع شد. خاله‌ام می‌گفت: «دخترم، تو می‌دونی که وضع مالی ما خوب نیست و خرج خودمون رو به زور در میاریم!»

داستان کوتاه حماقت

  • ۱۴:۳۵

چهره پدر را به خاطر نمی‌آورم. یکسال بیشتر نداشتم که پدرم خانه و زندگی‌اش را رها کرد و به امید ثروتمند شدن، برای کار رفت ژاپن و دیگر برنگشت. آنجا با زنی ژاپنی ازدواج کرد و همسر و تنها دخترش را به فراموشی سپرد. مادر چند سال چشم به راه شوهرش ماند اما وقتی از او خبری نشد، غیابی طلاق گرفت. بعد از طلاق، مادر، خانه اجاره‌ای‌مان را پس داد و ما به خانه پدربزرگ نقل مکان کردیم. من آن روزها شش سال بیشتر نداشتم، اما خوب به خاطر دارم که پدربزرگ مدام غصه من و مادرم را می‌خورد و خودش را سرزنش می‌کرد و به مادر می‌گفت:

«مقصر من بودم که تو سیاه بخت شدی دخترم. من رو حساب این‌که اون نامرد، پسر دوستمه به ازدواج شما رضایت دادم اما چه می‌دونستم که اون پست فطرت هیچ شباهتی به پدرش نداره و بویی از انسانیت نبرده!» مادر غصه دار بود. گاهی شب‌ها که از خواب بیدار می‌شدم، می‌دیدم که آرام آرام اشک می‌ریزد. مادرم در دوران نوجوانی، مادرش را از دست داده بود و علاقه شدیدی به پدرش داشت و برای این‌که پدر غصه او را نخورد در جوابش می‌گفت: «دیگه کاری نمی‌شه کرد. شما نباید خودتونو مقصر بدونید. کدوم پدری حاضر به بدبختی دخترشه؟ مگه کف دست‌تونو بو کرده بودید و می‌دونستید این‌طوری می‌شه؟»

داستان کوتاه خطر بزرگ

  • ۰۰:۴۰

در تمام دوران تحصیلم هیچ نقطه ضعفی، از نظر مسایل اخلاقی نداشتم و کارهایی از این گونه، اصلا خوشم نمی‌آمد؛ همیشه سعی می‌کردم، دوستانم را که زمینه چنین انحرافاتی داشتند، را راهنمایی کنم. اما گرفتار


مشکلی شدم و فهمیدم همه کسانی که دچار انحراف و اشتباه شده‌اند، ذاتا بی‌‌بند و بار نبوده‌اند؛ بلکه اغلب آنها هم مثل من، بیش از حد به خودشان اطمینان داشته‌اند و اتفاقا از همین نقطه ضعف بزرگ، ضربه خورده‌اند.

ماجرا از آن جا آغاز شد که دیپلم گرفتم و در کنکور دانشگاه قبول نشدم. تصمیم گرفتم شغلی پیدا کنم... خانواده‌ام با این امر موافقت کردند؛ تنها مادرم به خاطر دغدغه‌هایی که نسبت به محیط کار آینده من داشت، با اشتغال من موافق نبود و می‌گفت: «دخترم! کار را می‌خواهی چه کار؟ بنشین درس بخوان و سال دیگر در کنکور شرکت کن، الان وضع طوری نیست که یک دختر جوان بتواند در هر محیطی کار کند.» ولی من به خاطر اعتماد بیش از اندازه به خودم، تصمیم گرفتم حتما شغلی پیدا کنم، تا به اصطلاح، متکی به خودم باشم و در آینده روی پای خودم بایستم. از آن زمان در جستجوی کار برآمدم؛ بالاخره روزی در صفحه آگهی روزنامه‌ای، چشمم به یک آگهی افتاد. تماس گرفتم و قرار شد برای مصاحبه به محل شرکت بروم.

داستان روی تلخ

  • ۱۴:۱۶

توی فرودگاه به شیما که گریه می‌کرد و در عین حال می‌خواست گریه بابک نه ساله و بهارک هفت ساله‌ام را ساکت کند، رو کردم و گفتم:

پس یادت نره شیما... من سر ماه، هر چی حقوق گرفتم برات می‌فرستم. مقداری از پول رو برای خودت و بچه‌ها بردار. بقیه رو جمع کن، یا چیزی بخر که بشه فردا به عنوان سرمایه ازش استفاده کنیم.

شیما هم مدام اشک می‌ریخت و «چشم» می‌گفت. آخر سر هم زمزمه کرد:


تو نگران نباش فرهاد... درسته که سختی می‌کشی. اما من با پول‌ها، یا ماشین می‌خرم و یا یه خونه. ان‌شاءا... وقتی برگردی، دوران سختی همگی‌مون تموم می‌شه، من منتظرت هستم.

خم شدم و اشک‌های دو فرزندم را بوسیدم و با شیما خداحافظی کردم و هر سه را به خدا سپردم و راهی مالزی شدم.

هواپیما که از زمین کنده شد و آسمان تهران را ترک کردیم، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و ناخودآگاه بغضم درهم شکست و اشک‌هایم جاری شد. نمی‌‌دانم چرا، اما در آن لحظه به طرز وحشتناکی دلم برای شیما و دو فرزندم تنگ شد. مهماندار هواپیما که متوجه حالم شده بود به نزدم آمد و گفت:

- حال‌تون خوبه آقا؟ می‌‌خواین براتون کمی آب بیارم؟

داستان کوتاه باشگاه بدنسازی

  • ۲۱:۳۹

سرجدت فرشیدجان، بی‌خیال شو! بابا کی حال داره بره باشگاه!



- تنبل نباش دیگه! پاشو بریم. ثبت‌نامش با من. آقا اصلا فکر پولش هم نباش، شش ماه اول با من. تو فقط پایه باش با من بیا.

گیر داده بود. ول کن هم نبود. فرشید پسرخاله‌ام است، دو سال از خودم بزرگتر است و پیش باباش تو موبایل فروشی شون کار می‌کنه. از این بچه پرروها! که آش رو با جاش می‌خوره و به قول فرشاد برادرش به جای راه رفتن قل می‌خوره. حالا چند روز بود که گیر داده بود بریم باشگاه بدنسازی!

- ببین آریا! تو شش ماه بدنت ردیف می‌شه. مربی خودش به من گفت، اونوقت ملت تو کف می‌مونن. تریپت هزار برابر فرق می‌کنه دیگه اینطور نمی‌مونه!

داستان کوتاه درس بزرگ

  • ۱۹:۲۱

همیشه عادت داشتم قبل از خواب چند صفحه کتاب بخوانم، البته من و دوستم میلاد به خاطر علاقه به کتاب خوانی که داشتیم با هم یک کتاب از کتابخانه می‌گرفتیم و با هم آن را می‌خواندیم و تقریبا با هم تمامش می‌کردیم.

چند ماه پیش در یک شب بهاری، وقتی چشم‌هایم را از روی کتاب برداشتم ساعت ۱۰ شب بود و احساس خستگی و بی‌‌حوصلگی می‌کردم. با خمیازه‌ای از پشت میزم بلند شدم و به دوستم زنگ زدم و پرسیدم: شیری یا روباه! چند فصل دیگر مانده تا این کتاب را تمام کنی؟ میلاد هم تقریبا سی صفحه از کتاب را خوانده بود، طبق معمول چند دقیقه‌ای خوش و بش کرد و سپس پیشنهاد داد تا با هم گشتی بزنیم و یک لیوان آب میوه، نوشجان کنیم.


از شنیدن این پیشنهاد، استقبال کردم. بلافاصله آماده شدم و به دنبال میلاد رفتم. در آن شب زیبای بهاری، مزه‌پرانی‌های دوستم توی ماشین گل انداخته بود و با دلقک بازی‌های او، لحظات خوشی سپری می‌شد، اما ناگهان در خیابان کوهسنگی، خانم میانسالی را به همراه دختربچه‌ای دیدم  که کنار خیابان ایستاده است و دست تکان می‌دهد. به محض این که پایم را از روی پدال گاز برداشتم و سرعت خودرو کم شد خانم  میانسال  گفت: مستقیم!

داستان کوتاه سوء تفاهم در فرودگاه

  • ۱۷:۱۸

هوا خیلی سرد و سوزآور بود. مسافران برای فرار از سرما به سالن انتظار فرودگاه پناه آورده بودند. قبلا اعلام شده بود، پروازها تاخیر دارند، به این جهت مسافران می‌دانستند که باید زمان بیشتری در انتظار بمانند...

خانم جوانی که مسافرتی طولانی، در پیش داشت، برای این‌که خودش را سرگرم بکند، به طرف فروشگاه‌های فرودگاه رفت. یک کتاب کوچک داستان و قدری شیرینی (در یک پاکت) خرید و رفت گوشه دنجی از سالن روی صندلی نشست تا با خیال آسوده، مطالعه کند و هم شیرینی بخورد تا زمان انتظار زودتر بگذرد...


... خانم جوان، مشغول خواندن کتاب شد، به نظرش آمد، داستان جالب و سرگرم‌کننده‌ای است و با علاقه، مطالعه‌شو ادامه می‌داد. در این موقع خانم پیری هم آمد و کنار او روی صندلی نشست و بلافاصله مشغول خواندن مجله‌ای شد، که در دستش بود.

این دو نفر به قدری به مطالعه کتاب و مجله درگیر شدند، که به اوضاع و احوال پیرامون خودشون بی‌اعتنا بودند و کاری به کار هم و دیگران نداشتند. پس از مدتی، زن جوان احساس کرد، که باید چیزی بخوره، به این جهت دست دراز کرد به طرف پاکت شیرینی که روی دسته صندلی قرار داشت و اولین شیرینی را از داخل پاکت برداشت و در دهان گذاشت و بلافاصله متوجه شد،

داستان کوتاه ماه عسل

  • ۰۰:۳۹

لیلا خسته بود. تمام این چند روز سر پا بود. خودش می‌گفت: خونه رو خودم باید بچینم. دکورش با من.

- آخه عروس خانم نباید دست به سیاه سفید بزنه! ما رسم نداریم حتی اگه خود عروس دکوراتور باشه!

آشنایی من و لیلا توی شرکت اون بود. من دنبال این بودم که برای رئیس‌مون توی شرکت، یک اتاق کار درست درمون طراحی کنیم. چرا که مدام مهمان خارجی داشتیم و نمی‌شد توی یک اتاق معمولی جلسه گذاشت.


رئیس می‌گفت: ما توی یک اتاق دو میلیونی که نمی‌تونیم قرارداد دو میلیون دلاری ببندیم! ایرانی و خارجی نداره، مردم تو همه جای دنیا عقل‌شون توی چشمشونه. باید یه اتاق خوب طراحی کنید. حداقل برای وقتی که مهمان خارجی داریم.

من که مدیر پشتیبانی بودم خودم راه افتادم توی شهر و بالاخره شرکت لیلا اینا رو پیدا کردم و قرارداد بستیم. توی دو هفته یه اتاقی طراحی کردند و دکور زدند که باورکردنی نبود.

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۸ ۹ ۱۰
Designed By Erfan Powered by Bayan