داستان زیبای پاداش محبت

  • ۰۰:۴۳

بیست و یک ساله بودم که نادر به خواستگاریم آمد. قبل از او نیز تعدادی خواستگار داشتم. اما هیچ‌کدام را یا خودم یا خانواده نپسندیده بودیم. یکی دوتای‌شان هم که پسند ما افتاد، خودشان ظاهرا از من خوششان نیامده بود.

روزی که نادر به اتفاق مادر پیرش به خواستگاریم آمد، در آشپزخانه به اتفاق خواهرهایم از خنده دل درد گرفته بودی


جوانی که خواستگارم شده بود صاحب این مشخصات بود: «بیست و پنج ساله، پس از هشت سال ترک تحصیل، داشت سال آخر دبیرستان را می‌خواند فرزند یک زن و مرد روستایی بود، و پنجمین فرزند از هشت فرزند خانواده. فقط نادر به اتفاق مادرش در تهران زندگی می‌کردند و بقیه در روستا به همان زراعت و چوپانی مشغول بودند.

داستان زیبای عشق یک روزه

  • ۰۱:۳۳

درسم خوب بود، از همان روزهای اول مدرسه شاگرد خوب و با انضباطی بودم و همیشه بهترین نمره‌ها را می‌گرفتم. از حق نگذریم پدر و مادر خوب و دلسوزی هم داشتم. از هیچ کاری برای رفاه و آسایش ما دریغ نمی‌کردند. پدرم همیشه می‌گفت: «تو درستو بخون، نگران خرج تحصیل نباش، اگر پول کم بیارم حاضرم لباسمو هم بفروشم» خیلی زحمت می‌کشید. کارمند ساده یک شرکت تبلیغاتی بود، اما گاهی تا دیر وقت می‌ماند تا اضافه کاری کند. من هم همیشه دلم می‌خواست مایه افتخار پدر و مادرم باشم به همین خاطر همچنان درس می‌خواندم تا بهترین باشم.

با علاقه و پشتکار، همان سال اول دانشگاه قبول شدم و در همان رشته مورد علاقه‌ام شروع به ادامه تحصیل کردم. یک سال اول که گذشت بیشتر و بیشتر به درس و دانشگاه علاقمند شدم روزهای اول سال دوم بود هر بار که از پیاده‌رو به سمت در بزرگ دانشگاه می‌رفتم سنگینی نگاهی را روی خودم احساس کردم، با اولین احساس، قلبم به شدت  تپید و دست و پایم شروع به لرزیدن کرد به همین خاطر قدم‌هایم را تندتر کردم تا زودتر به دانشگاه برسم.



این ماجرا تا چند روز اتفاق افتاد تا این‌که یک روز صدای مردانه‌ای از پشت سرم گفت: «به خدا قصد مزاحمت ندارم می‌شه لطفا بایستید؟» این‌بار تا خود دانشگاه دویدم، دوستم مریم تا مرا دید پرسید: «چی شده دختر مگه جن دیدی؟!» بریده بریده گفتم: «یه پسره...می خواست...حرف بزنه!»

داستان ترس از آب

  • ۱۹:۱۵

همسرم منیژه مثل همیشه رفت سراغ صفحه آخر مجله، همیشه اول از همه ستون طالع‌بینی رو می‌خوند تا خیالش بابت سرنوشت من و خودش و دیگران راحت بشه.

مجید گوش کن ببین برای متولدین آبان چی نوشته، در این هفته خبر خوشی شما را غافلگیر خواهد کرد، شما با یک پیشنهاد کاری غیرمنتظره مواجه می‌شوید که باید آن را جدی بگیرید، سعی کنید در بین کارهای روزمره تان برنامه‌های تفریحی را هم بگنجانید، یک سفر کوتاه مدت می‌تواند روحیه شما را عوض کند، به ظاهرتان بیشتر اهمیت بدهید، مردم بر اساس ظاهر شما قضاوت می‌کنند، پس به خودتان بیشتر برسید و در وضع خورد و خوراک‌تان تجدیدنظر کنید.



چشم‌هایم از تعجب گرد شده بود. با هیجان به منیژه نگاه کردم و پرسیدم: همه این‌ها توی یه هفته اتفاق می‌افته؟ من در کل زندگی‌ام این قدر تغییر و تحول نداشتم، شغلم از اول دندون پزشکی بوده، ظاهرم هم همین بوده...

داستان خانواده شگفت انگیز

  • ۰۰:۲۰

بابام عصبانی که می‌‌شه مثل این فیلما یه د‌فعه روزنامه‌ای که د‌ستشه رو مچاله می‌کنه و د‌و سه تا (بیبببببببببببببب)! می‌گه و بعد‌ که ما زهره ترک شد‌یم که چی شد‌ه خیلی عاد‌ی تو چشم‌مون نگاه می‌کنه می‌‌گه:

- مرد‌م شانس د‌ارن! والا شانس د‌ارن!

فرقی هم نمی‌کنه که موضوع چی باشه! اگه روزنامه بنویسه که توی اند‌ونزی یه ببر اومد‌ه سه تا کرکود‌یل رو خورد‌ه بابا قاطی کنه می‌گه مرد‌م شانس د‌ارن!



اگه تو آفریقا د‌عوا بشه بین قوم توتسی توسی و موتوموتو و شش نفر با بیل بزنن همد‌یگه رو به چهار قاچ مساوی تقسیم کنن باز بابا حالش گرفته بشه د‌و سه تا حرف بیب د‌ار می‌زنه و می‌گه مرد‌م شانس د‌ارن! مامانم چیزی ازش نپرسید‌. همه مون می‌د‌ونستیم باز یه چیزی د‌ر مورد‌ یارانه خوند‌ه فیوزش پرید‌ه! حالا وسط این اوضاع بحرانی «مونا» خواست خود‌شو لوس کنه گفت:

- بابایی! اگه من بمیرم چیکار می‌‌کنی؟!

داستان بیکاری

  • ۰۰:۴۲

 آقا چرا این شیشه رو کشیدید بالا؟ هوا خوبه دیگه



اینو مسافری که پشت سرم نشسته بود گفت.

- یه پیچ‌گوشتی چیزی بده درستش کنم واست عمو!

از تو شیشه نگاش کردم. هیجده نوزده سالش بیشتر نبود. صورتش سوخته بود. مثل کسی که خیلی وقته زیر آفتاب بوده باشه. موهاشو هم کوتاه مدل سربازی بود. گفتم:

- آقا هوای بهار اینطوریه. یه روز سرده یه روز گرم. درستش می‌کنم خودم.

 

دانلود کتاب بسیار زیبای عروس فریبکار

  • ۲۳:۵۸



زینیا زنیست بسیار جذاب و باهوش , زنی که وارد زندگی زوج های دیگر می شود مردها را جذب خود می کند زندگی زنها را از هم می پاشد و بعد مردها را مثل یک تفاله دور می اندازد . زینیا فقط دروغ می گوید کسی درباره اصلیت او چیزی نمی داند . کتاب در هیچ فصلی اشاره مستقیمی به خود زینیا ندارد بلکه با بررسی زندگی قربانیان او و اینکه چه چیزی باعث می شد شوهرانشان انها را ترک کنند و به سوی زن دیگری بروند ما را با زینیا اشنا می کند .


داستان گدان های شمعدانی

  • ۲۳:۳۳

پنجره را باز کردم تا به شمعدانی‌های پشت پنجره آب بدهم. رنگ برگ‌هایش رو به زردی گذاشته بود. یکی دو تا از برگ‌هایش خشک شده بود و روی خاک گلدان افتاده بود. گلبرگ‌های کوچک صورتی با هر نسیمی از گل جدا می‌شد و روی خاک می‌افتاد. و نگاه من به دنبال‌شان روی خاک  گلدان میخکوب می‌شد. یاد حیاط خانه پدری افتادم یاد ایوان خانه که دور تا دور پر از گلدان‌های شمعدانی رنگارنگ بود. یاد لبخند مادر وقتی برگ شمعدانی‌ها را نوازش می‌کرد و می‌خندید.


آخر زمستان که می‌شد شاخه شمعدانی‌ها را می‌بوسید و در گلدان دیگری قلمه می‌کرد. من و منوچهر و منیژه دور حیاط می‌دویدیم و فریاد می‌زدیم. آن قدر قهقه می‌زدیم که لبخند مادر را فراموش می‌کردیم. عصرهای تابستان که می‌شد تمام حیاط را آب می‌پاشید تا وقتی پدر در خانه را می‌گشاید بوی عطر خاک نم خورده انتظار مادر را فریاد کند. و تمام روزهای بهار و پاییز این عطر شمعدانی‌ها بود که پا به پای نم باران به استقبال پدر می‌رفت. منوچهر از روی طارمی‌های ایوان جست می‌زد تا اولین نفری باشد که مهمان آب‌نبات‌هایی که همیشه ته جیب آقاجان بود بشود. و من و منیژه تا دم در به امید لبخند او می‌دویدیم که از هر آبنباتی شیرین تر بود. روی دو زانو می‌نشست و ما را در آغوش می‌کشید و می‌بوسید. و از دور به مادر نگاه می‌کرد و با لبخند سرش را به نشانه سلام پایین می‌آورد. سال‌ها گذشت تا بفهمم آقاجان و مادر با نگاه‌شان «دنیا دنیا» حرف می‌زدند. حرف‌هایی که همه، حتی شمعدانی‌ها از شنیدنش عاجز بودند. این را آن روز سرد زمستانی فهمیدم. آن روز که مادر داوود آمد خانه ما و در گوش مادرم  پچ پچ کرد. مادر صدا زد «مریم جان دو تا استکان چای بردار و بیار» و مادر داوود وقت برداشتن استکان گفت «دستت درد نکن عروس قشنگم.»

داستان عشق تا پای جان

  • ۱۸:۱۰


روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.
شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟
مرد ثروتمند پاسخ داد: این پسر شیفته‌ی دخترم است و برای ازدواج با او خودش را عاشق و دلداده نشان داده و به همین دلیل دلدخترم را ربوده است. درحالی که پسر یکی از دوستانم، هم نجیب است و هم عاقل، با اصرار می‌خواهد با دخترم ازدواج کند اما دخترم می‌گوید او بیش از حد جدی نیست و شور و جنون جوانی در حرکات و رفتارش وجود ندارد. اما این پسر بیکار هرچه ندارد دیوانگی و شور و عشق جوانی‌اش بی‌نظیر است. دخترم را نصیحت می‌کنم که فریب نخورد و کمی عاقلانه‌تر تصمیم بگیرد اما او اصلا به حرف من گوش نمی‌دهد. من هم به ناچار به ازدواج آن دو با هم رضایت دادم.
شیوانا از دختر پرسید: چقدر مطمئن هستی که او عاشق توست؟
دختر گفت: از همه بیشتر به عشق او ایمان دارم!
شیوانا به دختر گفت: بسیار خوب بیا امتحان کنیم. نزد این عاشق و دلداده برو و به او بگو که پدرت تهدید کرده اگر با او ازدواج کنی حتی یک سکه از ثروتش را به شما نمی‌دهد. بگو که پدرت تهدید کرده که اگر سرو کله‌اش اطراف منزل شما پیدا شود او را به شدت تنبیه خواهد کرد.
دختر با خنده گفت: من مطمئنم او به این سادگی میدان را خالی نمی‌کند. ولی قبول می‌کنم و به او چنین می‌گویم. چند هفته بعد مرد ثروتمند با دخترش دوباره نزد شیوانا آمدند. شیوانا متوجه شد که دختر غمگین و افسرده است. از او دلیل اندوهش را پرسید.
دختر گفت: به محض اینکه به او گفتم پدرم گفته یک سکه به من نمی‌دهد و هر وقت او را ببیند تنبیه‌اش می‌کند، فوراً از مقابل چشمانم دور شد . از این دهکده فرار کرد. حتی برای خداحافظی هم نیامد.
شیوانا با خنده گفت: اینکه ناراحتی ندارد. اگر او عاشق واقعی تو بود حتی اگر تو هم می‌گفتی که دیگر علاقه‌ای به او نداری و درخواست جدایی می‌کردی، او هرگز قبول نمی‌کرد. وقتی کسی چیزی را واقعا بخواهد با تمام جان و دل می‌خواهد و هرگز اجازه نمی‌دهد حتی برای یک لحظه آن چیز را از دست بدهد. اگر دیدی او به راحتی رهایت کرد و رفت مطمئن باش که او تو را از همان ابتدا نمی‌خواسته و نفع و صلاح خودش را به تو ترجیح داده است. دیگر برای کسی که از همان ابتدا به تو علاقه‌ای نداشته ناراحتی چه معنایی می تواند داش.....

داستان عشق دنباله ار

  • ۰۰:۴۹

 شب باشکوهی بود.

شصتمین سالگرد ازدواج پدربزرگ و مادربزرگم رو جشن گرفتیم! به قدری همدیگر رو دوست داشتن که زبانزد خاص و عام بودن. از وقتی یادمه پدربزرگ واسه مادربزرگم مجنون بود و مادربزرگم لیلی! این عشق آسمونی و زیبا تو زندگی تمام بچه‌ها  و نوه‌ها هم اثر مثبت گذاشته بود و به همه‌مون ثابت شده بود که عشق واقعی افسانه و توهم نیست. همه دور هم جمع بودیم و راجع به مسائل مختلف صحبت می‌کردیم... اما در این میان چیزی بود که منو آزار می‌داد! از نگاه‌های خیره پسردایی منصور مانی خوشم نمی‌یومد


یه روز وقتی در حال خوند ن مجله بودم باهام تماس گرفت و بعد از کلی مقدمه‌چینی گفت: روژین، این روزها دارم یه حس جدید رو تجربه می‌کنم. حسی که تا به حال نسبت به هیچ‌کس نداشتم. حسی شبیه عاشقی...

در حالی که جا خورده بودم اما با خونسردی ظاهری گفتم: به سلامتی، مبارکه!

این بار بی‌مقدمه و با لحنی قاطع گفت: خودتو به اون راه نزن. خوب می‌دونم که حواست به نگاه‌های عاشقانه من هست.

داستان میراث کهنه

  • ۱۴:۰۹

ما که خبر نداریم، اما بزرگ‌ترها می‌گفتند ریشه این کینه، بر می‌گردد به حدود صد سال قبل. یعنی به دوران نوجوانی پدربزرگ‌های‌مان.

این طور که پدر می‌گفت، در آن ایام، پدربزرگ ما با برادرش بر سر قطعه‌ای زمین درگیر می‌شوند. یک درگیری خیلی کوچک که شاید پادرمیانی بزرگ‌ترها می‌توانست آن را در نطفه خفه کند و دو برادر از هم دلخوری نداشته باشند و زندگی خوش و راحتی را در کنار همدیگر بگذرانند و باعث تداوم این کینه در نسل‌های بعدی هم نشوند. اما این طور نشد.


حال یا بزرگ‌ترها کوتاهی کردند و یا این‌که پدربزرگ و برادرش تن به این آشتی ندادند، هر چه بود، این کینه و لج و لجبازی نسل به نسل ادامه پیداکرد. از پدربزرگ‌ها به پدران ما، و از پدران به ما. و این آشوب همچنان ادامه داشت تا این‌که... بالاخره شجاع‌ترین‌ها از راه رسیدند!

Designed By Erfan Powered by Bayan