- شنبه ۲۷ مرداد ۹۷
- ۱۷:۱۸
هوا خیلی سرد و سوزآور بود. مسافران برای فرار از سرما به سالن انتظار فرودگاه پناه آورده بودند. قبلا اعلام شده بود، پروازها تاخیر دارند، به این جهت مسافران میدانستند که باید زمان بیشتری در انتظار بمانند...
خانم جوانی که مسافرتی طولانی، در پیش داشت، برای اینکه خودش را سرگرم بکند، به طرف فروشگاههای فرودگاه رفت. یک کتاب کوچک داستان و قدری شیرینی (در یک پاکت) خرید و رفت گوشه دنجی از سالن روی صندلی نشست تا با خیال آسوده، مطالعه کند و هم شیرینی بخورد تا زمان انتظار زودتر بگذرد...
... خانم جوان، مشغول خواندن کتاب شد، به نظرش آمد، داستان جالب و سرگرمکنندهای است و با علاقه، مطالعهشو ادامه میداد. در این موقع خانم پیری هم آمد و کنار او روی صندلی نشست و بلافاصله مشغول خواندن مجلهای شد، که در دستش بود.
این دو نفر به قدری به مطالعه کتاب و مجله درگیر شدند، که به اوضاع و احوال پیرامون خودشون بیاعتنا بودند و کاری به کار هم و دیگران نداشتند. پس از مدتی، زن جوان احساس کرد، که باید چیزی بخوره، به این جهت دست دراز کرد به طرف پاکت شیرینی که روی دسته صندلی قرار داشت و اولین شیرینی را از داخل پاکت برداشت و در دهان گذاشت و بلافاصله متوجه شد،
- داستان کوتاه
- ۵۲۶
سلام داستانک جالبی بود! ازتون دعوت می کنم آثار خودتون رو در ...